تبليغاتX
کنکاش
 
کنکاش
 
 
در گستره ای فرهنگ و سیاست و اندیشه
 

پیامبران خیابان

چگونه میشود! بنی آدم اعضای یکدیگر باشند، در حالیکه انسانهای، در بخشی از این کره خاکی و شهری در جغرافیای به نام "پاکستان" به مسلخگاه آدم های بیگناه و بیدفاع تبدیل شده باشد و ماهمچنان بر انسانیت مان افتخار نمایم.

چگونه میتوان باور کنیم که انسانها در آفرینش ز یک گوهر باشند، حال اینکه، بخشی از مردم که منصوب به قومی خاص و باورمند به مدنیت اند محکوم به نابودی باشند، و با خون شان معصیت بشر را از ازل تا ابد تطهیر کنند و ما در آفرینش زیک گوهر بودن مانرا زمزمه کنیم.

چگونه میشود! از جهان بدون خشونت سخن بگویم ! اما، از کنار گورستان که صدها انسان بیگناه با قصاوت و بیرحمی در طول این سالها کشته شده اند و مدفون گردیده اند، با خیال آسوده بگذریم و بگذاریم که زمین خشک و بیرحم شهر کویته از خون اینان طراوت و تازه گی بگیرد.

چگونه میشود! از سخن گفتن در مورد " حقوق برابر انسانها" بخود ژست آدمهای آگاه و دانا را بگیریم، اما، فریاد زنان و کودکان که اجساد پدران، برادران و پسران شان را روی دوش میکشند و بسوی آرامگاه ابدی در حرکت اند را نشنویم و ناشنیده بگیریم.

چگونه میشود! شاعر باشیم، نویسنده باشیم، هنرمند باشیم ... اما، شعر، نوشته و هنرمان با احساس و هنر همدردی بیگانه باشد و رنگ سرخ هوای کویته را که از خشکیدن خون انسانها به فضا برخواسته است را، به تصویر نکشیم.

پس برادرو خواهرم !

بیایید! با انجام رسالت عظیم انسانی و وجدانی خویش در کنار همدیگر بایستیم، و با بنا کردن سد بلند از عدالت طلبی و همدیگر پذیری، اشرف بودن خلقت مانرا رسمیت بخشیم.

بیایید! یک روز را به عنوان" پیامبران خیابان" مبعوث گردیم و توجه عابران خونسرد شهرها را لحظه ی به نسل کشی و جنایات که هزاران انسان را داغدار کرده است معطوف بسازیم.

بیایید! یک روز را باران شویم و بباریم بر سقف و دیوارهای که با سیاست های سخیف رنگ خونسردی بر خود گرفته است و بر پنجره ی نگاها یشان پرده ی از باورهای انسان ستیز و چرکین آویخته اند.

بیایید! با دست بدست همدیگر دادن زنجیر انسانی را از شرق تا غرب و شمال تا جنوب بسازیم و به جهانیان این پیام را برسانیم که دیگر بازوان (دوش) مان توان ببر کشیدن اجساد کشته شده مان را نداریم.

بیایید! یک روز را پیامبر شویم! و به مردمان جهان بگوییم که صدا و فریاد ما، تنها فریاد هزاره ها نیست، رسالت یست که شما ها نیز آنرا بر دوش دارید و خاموشی جهانیان به معنی تحت سوال قرار دادن تمام ارزش های انسانیست.

بیایید! یک روز را "پیامبر" باشیم، پیامبر که پیامش درد و رنج انسانها را به خیابانهای(سرک) شهرها فریاد کند تا "بنی آدم اعضای یکدیگر" بودن را تجربه کنیم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 5:29 AM  توسط حسین زاهدی  | 
گالری خاک
 
سرکهای کویته این روزها با رنگ خون "هزاره ها" نقاشی میشود، در آفرینش این آثار دستان هیچ هنرمندی قلم را لمس نمیکند و هیچ کاغذ خط خطی نمیگردد، خالقان این تابلوها، هنرمندان چیره دست اند که در طول یک هفته بیش از بیست اثر را در خیابانهای کویته آفریدند، دیدن این شاهکار ها هر بیننده را که با انسانیت کمی آشنا باشد به تفکر وامیدارد و خواهد پرسید چرا تنها رنگ این نقاشی ها سرخ اند ؟ چرا سوژه ها تنها انسان "هز...اره"است، چرا نقاشی ها نقش زمین اند؟ چرا در هیچ یک از این تابلوها سوژه لبخندی بر لب ندارد؟ چرا این آفرینش ها بی روح اند؟ چرا جسم زنده ی سوژه در ساختار فزیکی تابلو نقش بازی میکند؟ و چرا این تابلو ها در گالری خاک مدفون میگردد؟
هنرمندان این تابلوها هنگام خلق این آثار چه احساسی دارند که اینگونه شاهکار کم نظیری را می آفرینند، باور نمیکنم انسانها خالق چنین آثار باشد! از کجا الهام میگیرند؟ و کدام مکتب و مدرسه چنین هنرمندان را به جامعه تقدیم کرده است، معلم و مدرس کیست، و کتاب آنان چیست؟
 |+| نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 4:16 AM  توسط حسین زاهدی  | 

 قرآنهای مقدس، قرآنهای نا مقدس!

در سال 36 -38هجری قمری لشکر "حضرت علی" خلیفه چهارم اهل سنت و امام اول شیعیان در برابر سپاهیان معاویه مدعی خلافت به مصاف هم میروند، صفین از جنگهای تاریخی بین مسلمانان است، پیشروی سپاهیان حضرت علی باعث میشود که سپاهیان معاویه پاره های از آیات قرآن را بر سر نیزه ها بلند کنند تا به این وسیله بتوانند جلو ادامه ی جنگی را بگیرند که درحال مغلوب شدن بودند، حضرت علی در واکنش به این تدبیر، به سپاهیان خودش که خواهان متوقف شدن جنگ میشوند، تا اهانت به "قرآن مقدس" نگردد،
چنین میگوید:"آخر کدام قرآن مقدس است؟ این قرآنی که روی پرچم عمروعاص است، کاغذ است و خط است؛ کاغذ و خط مقدس نیست! این معنی است که مقدس است؛ این قرآن یک شئ متبرک و مقدس نیست؛ این قرآن یک پیام است، سخن است؛ آنجا که پیام قرآن، سخن قرآن، رفتار و روش قرآن و خود حرف هست، خود قرآن هم هست؛ اگر نیست، کاغذ و قلم و مرکب است!" خلیفه چهارم مسلمین حضرت "امام علی" اولین ایمان آورنده به اسلام، فاتح خیبر، داماد پیغمبر چنین میگوید، آیا باور کنیم که کاغذ و مرکب که به آن" قرآن" میگویند مقدس نیست؟!

خلیفه سوم مسلمانان حضرت عثمان در زمانیکه زمام امور مسلیمین را در دست داشت قرآنهای زیاد را طی یک فرمان به آتش کشید تصور اینکه خلیفه مسلمانان قرآنها های مقدس را به آتش کشیده باشد شوک آور و باور نکردنیست، در صیح بخاری آمده است:

"طبق فرمان خلیفه سوم مسلمانان (عثمان ) یک نسخه قرآن نوشته شد و سپس از روی آن نسخه هایی بیشتر نگاشته شد و برای بلاد فرستاده شد. سپس “عثمان“ دستور داد تا غیر از آن قرآن، تمام قرآن های موجود – چه قرآن هایی که بر روی یک برگ نوشته شده بود، یا قرآن هایی که به صورت کتاب درآمده بود – جمع آوری و سوزانده شود. "

پناه بر خدا! خلیفه سوم مسلمین و جانشین پیامبر، قرآن را به آتش کشیده است؟! و نعوذباالله خلیفه چهارم ، امام اول شیعیان، داماد پیامبر آورنده قرآن، به قرآن که امروز، بیش از یک میلیارد مسلمان آنرا مقدس میشمارند، چهارده قرن قبل، بر قداست این کتاب خط بطلان کشیده بود.

چه دلیل و برهان خلافا را متقاید کرده بود که این کاغذ و مرکب مقدس نیست؟ دلیل بهتر از چگونگی نزول قرآن پیدا نمیشود ، گویا قرآن نازل میشد، نه به شکل لوح و نوشته، بلکه آیه ها و سوره ها پیامهای بودند که از جبرئیل به پیامبر یا به شکل گفتاری و یا به شکل الهامی انتقال میابید و گروهی از یاران و اصحاب پیامبر از زبان پیامبر روی پوست حیوانات آن آیات را مینوشتند، حضرت عثمان و حضرت علی از جمله یاران نزدیک پیامبر بود که آیه ها را حفظ میکردند و مینوشتند.

نمیتوانیم در قرآن آیه را بیابیم که اشاره صریح به مقدس بودن شکل و ظاهر امروزی آن شده باشد، و نمیتوانیم حدیث از پیامبر اسلام بیاوریم که ایشان گفته باشد این قرآن به همین شکل و شمایلش مقدس است .

به آتش کشیدن قرآن توسط حضرت "عثمان" خلیفه سوم را میتوان با سخنان حضرت "علی" توجیه کرد و سخنان حضرت "علی" را، با عمل قرآن سوزی حضرت "عثمان" تایید، اما چگونه میتوان تظاهرات و هیاهوی مسلمانان افغانستان را با سکوت آگاهانه مسلمانان دنیا تفسیر نمود؟ مگر نه اینست که مسلمانیی بخشی زیاد از مردم افغانستان معجونی از ایمان و بیخردیست، و این معجون چه لذیذ و گواراست برای آنانیکه با در دست گرفتن قرآن (ملا،مولوی،) مردم را در جهل مرکب فرو و فروتر مینماید تا دکان به گشادی آسمان رونق بیشتری یابد نه ترس از این دارند مبادا مردم روزی شعورشان در حدی برسد که حبه و دستار بیگیرد از شیخ و فرش میکده ها را زعبا نمایند .

مگر خداوند خود نفرموده است که إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحافِظُون (همانا ما قرآن را نازل و خود آن را حفظ خواهيم كرد( پس نگرانی مسلمانان افغانستانی چیست؟ اگر واقعن سوزاندن قرآن توسط نیروهای امریکایی اهانت محسوب میشود، چرا سوزاندن قرآن و تخریب مساجد توسط طالبان اهانت نیست؟.

بنظر میرسد طالبان در نا مقدس بودن این کتاب آگاهی بیشتر از هر کس دیگر دارد، اگر چنین نیست پس چرا آنان قرآنها را بدون هیچ هراسی به آتش میشکند و مساجد را تخریب میکنند!؟ در رسانه آمده است:

"طالبان روز 28 اسد 1389 با حمله انتحاری در مسجد ناحیه دوم شهر فراه، جمعه هفدهم میزان 1389 با حمله انتحاری در مسجد جامع شهر تالقان، پنجشنبه 23سرطان 1390 با حمله انتحاری در مسجد قندهار، یکشنبه پانزدهم عقرب 1390 با حمله انتحاری در نماز عید قربان در حسن تال بغلان، جمعه هژدهم قوس1390 با حمله انتحاری در مسجد غازی آباد کنر، و . . . ده ها نفر را به قتل رساندند و ده ها جلد قرآنکریم را در آتش انتحار و انفجار خود در این مساجد سوختاندند".

تمام این حملات را طالبان با افتخار به عهده گرفته اند و جهاد فی سبیل الله نامیدند، ولی مردم شاهد محکوم نمودن این اهانت ها از سوی علمای کرام نبودند، و نه پنج نفر تظاهر کننده به خاطر این جنایت ها و اهانت ها قدم رنجه نفرمودند.

نمونه های از این نوع جنایات و سوختاندن قرآن در تاریخ افغانستان مومن پرور به ثبت رسیده است ، در سراج‌التواریخ آمده است "مردم ملاخیل از این نوازش او که به ایما و اشارة ایشان مردمِ هزاره را نکوهش نموده جسور گردیده، چهل و دو نفر مرد زن و پسر و دختر را با چهار جلد کلام‌الله‌ که هزارگان آن را شفیع ساختند، از قومِ چهارصد خانة هزارة دایزنگی واقع قربِ حجرستان زنده به‌آتش سوخته و رئوسِ سوختگانِ هزارگان را با قرآن‌های سوخته در کابل آورده، چون این امر به تحریکِ والی و امین‌الله خان از قوه به‌فعل بوده، از مردمِ ملاخیل مراسمِ باز پرس به روی روز نیامد."

مثل زنده تر که همگان شاهد آن بودیم حمله کوچی ها به بهسود در سال 1388 که مسجدی را به آتش کشیدند و قرآنهای بیشماری را نیز به کام آتش انداختند، تصاویر آن اهانات از طریق رسانه نشر گردید اما آن روزگار مسلمانان و مومنان از کنار ان جنایات با خونسردی گذشتند، چرا؟ چون ملاها و مولوی ها از هیچ منبع پول دریافت نکردند تا ایمان مردم را به میدان خرد باختگی لیلام و حراج کند.

تمام این شواهد و مستنداد بیانگر، آن سخنان خلیفه چهارم و امام اول شیعیان است که گفته بود:"کاغذ و خط مقدس نیست! این معنی و پیام است که مقدس است". اگر معنی و پیام ، قرآن مقدس باشد ده ها مثال میتوان آورد،اهانت که از سوی مسلمانان بخصوص از سوی آنانکه ترویج کننده و مبلغ دین هستند به این کتاب صورت گرفته است، ازغیر مسلمانان اصلن به حساب نمی آید.!

واکنش های که در برابر قرآن سوزی پایگاه بگرام در این چند روزی اخیر نمایش داده شد و باعث کشته شدن نزدیک به 50 نفر وبه زخمی شدن صدها تن انجامید و ده ها یتیم و بیوه به جامعه تحمیل کرد یک مسئله را به خوبی میرساند آن اینکه شعور مردم را تعداد از ملا و مولوی به نام دین و پاسداری از آن در دست دارند، که خود در قرآن سوزی های طالبان همدست هستند، کسی حتی از مکه آنجا که صاحب این کتاب (الله) مسکن دارد و قرآنش را آنجا نازل فرمود، ندای نشینید، این چه معجزه یست که مردم ما را نصیب گشته است؟ و کلید این زولانه و زنجیر که به آن در بند کشیده شده ایم در کجا و در چیست؟


الف- صحیح بخاری، جلد6، صفحه99، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع
ب- فتح الباری، ابن حجر، جلد9، صفحه18، ناشر: دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، لبنان
ج- کنز العمال، متقی هندی، جلد2، صفحه581، ناشر: موسسة الرسالة، بیروت، لبنان
د- تفسیر قرطبی، جلد1، صفحه52، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
- سراج‌التواریخ، جلدچهارم، بخشِ سوم، ص ۴۴

على (ع) صفحه 70 دكتر على شريعتى
- کابل پرس

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 4:7 AM  توسط حسین زاهدی  | 

وقتی سینه مالا مال درد میشود ! وقتی شانه هایت بار سنگین غم و مصیبت را نمیتواند تحمل کند ! وقتی زانوهایت دیگر توانای ایستادن را ندارد به ناچار مشت هایت را گره میکنی و فریاد میکشی تا آن درد درون سینه و آن بار سنگین روی شانه هایت و آن رمق که از زانوهایت رفته اند تورا نابود نسازد. این چیغ نامه را بخوانید.

"گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"

این نوشته یک هذیان است، هذیان مطلق، هیچ چیز دیگر نیست نه تحلیل است نه گزارش است نه مقاله است، اگر انتظار چنین چیزهایی را دارید وقت گرانبهای تان را برای خواندن این سیاهه، هدر ندهید. این سیاهه فقط یک ماتم است، یک مخته است، آه سرد است، یک واویلا است، یک جیغ است، جیییییییغ. به قول مولانا این یک عربده است.

پس یا گوش بده عربده را و دست منه بر دهنم. یا اگر حوصله واویلای ما را نداری سر خویش گیر و سودای خود را باش که ما بد رقم سرخورده و سراسیمه و سیه روزیم و مجال قیل و قال های فلسفی، علمی، فرهنگی و هیچ "یی" دیگری را، فعلا نداریم.

فعلا، فقط می خواهم جیغ بکشم. جیییییییییییییغ، از آن سان که حماقت تاریخی هزاره ها را ویران کند. می خواهم داد بزنم. دااااااااااد، آنقدر که نشئه تاریخی این قوم لجوج را که به هیچ دلباخته است، بپراند.

قومی که هستی خود را با هیچ قمار می زند و از جانش برای آقایی، مایه می گذارد که اگر بود بیشتر سوارش می شد، بیشتر شلاقش می زد و عمیق تر خرش می کرد.

از هیچ کس بخاطر این نوشته پوزش نمی خواهم و همه فحش هایی را که در کامنت های بعدی نصیبم خواهد شد، به جان می خرم . اما دیگر واقعا می خواهم بر تمامی باورهای این قوم گیج عاشق هیچ، تازیانه بزنم.

این نوشته یک تف سربالا است، تفی بر آبروی مذهبی هرچه شیعه در جهان است، هرگاه خیلی از این نوشته عصبانی شدید، زحمتی بکشید و تصاویر روزعاشورای کابل را ببینید.

به ناله مادری که سه فرزند جوانش را یکجا از دست داده است گوش کنید و به فریاد های گوش خراشی که جگر سنگ را می خراشد، نیز. به کفش های بازمانده از قربانیان درنگ کنید، هییچ کدام حتی کفش نوی نداشته اند، هیچ کدام لباس گرم نداشته اند و هیچ کدام شکم سیری را تجربه نکرده اند. چه مستانه و بی خبر به کشتارگاه برده شدند.

قصاب عاشورای کابل، شب قبل از انتحار از شوق پلک بهم نزده است، یکسره کیف کرده که فردا چه راحت و بی زحمت به گنج می زند. ( در افغانستان به محلی که گوسفندها و گاو ها را برای فروش می آورند گنج می گوید) قصاب عاشورای کابل، شب قبل می داند که فردا فقط کافی است تیغ تیزی داشته باشد، شکارها خود به سوی تیغ می آیند. شکارهای عجیب، شکارهایی که خود نیز خون خود را می ریزند، شکارهایی که با خنجرگ ها و چاقو های کوچک بر شانه و پهلو و سر خود می زنند و حسرت بازماندن از کاروان هفتاد دو نفری را می خورند که لب تشنه از دم تیغ شمر گذشتند.

قصاب عاشورای کابل کل زحمتی را که باید بکشد، آماده کردن تیغی هرچند بزرگتر و تیزتر است. همین، خون تا بخواهد هست. تن تا بخواهد هست. یک شهر سراسر مست و فدایی. با سربندهای ثارالله و ثار الحسین.

در همه تاریخ بشریت قومی را دیده اید که چنین بی زحمت درو شوند. شصت کشته 120 زخمی، در یک چشم بهم زدن.

حالا چه کسی گور بکند؟ زیاد است، تیر به قلب قومی که خورده که همه هنرشان، گورکنی و ماتم بر گورهای سرد است. این سوال سوال مهمی نیست. سوال این است که زخمی ها چه سرنوشتی خواهند داشت؟ شصت کراچی بی صاحب شده است و شصت خانواده بی نان آور، آیا کسی به فکر "آبه بختاور" که از این پس گرسنه خواهد ماند هست. یا به فکر خاور که مجبور خواهد شد تنش را حراج، سیری شکم خود و خانواده بی سرپرستش کند؟ واییییییی از این حماقت بی پایان.

سال گذشته در جمهوری سکوت مقاله ای با عنوان " روایت تجربی از زیستن ایدئولوژیک" نوشتم که در بخشهای پایانی آن چنین آمده بود: "کوفتن بر طبل کارنوالی عاشورا، مست کننده است، مستی خیلی به سادگی آدم را به زیستن ایدئولوژیک سوق می دهد و ملتی که دچار این بیماری شود، تاوان کلانی خواهد داد. اعتقاد شخصی من این است که هزاره ها هرچه زود تر از این سماع عاشقانه در آیند، به همان پیمانه حیات شان را زود تر و بیشتر ضمانت کرده اند".

حالا اما شد آنچه که نباید می شد، سیلی بنیان کنی که من دیده بودم و فریاد کردم، بالاخره آمد، بیش از 50 هزاره در به در را با خود به گور برد و 120 هزاره دیگر را لنگ و لاش بردوش خانواده های بی همه چیزش گذاشت.

من از نخستین سالهایی که عاشورای کارنوالی در افغانستان رایج شده بود، نگران چنین روزی بودم و بارها به هرکه و هرکجا رسیدم گفتم این درست نیست.

خداوند قربانیان این حادثه را غریق رحمت کند، حمله به آدمهای بی دفاع و بی گناه در هیچ آئیینی قابل دفاع نیست و با کسانی که دست به چنین کشتار وحشتناکی می زنند، نمی توان بحث و جدل کرد.

از این رو، روی سخنان من با خود "ما" است، مای هزاره شیعه. مایی که هر روز در پاکستان و افغانستان به بهانه های مختلفی کشته می شویم.

ولی به جای اینکه از خود بپرسیم که چرا کشته می شویم و چرا ما را می کشند، گوش فلک را کر می کنیم که آهای ما را کشتند.

راه نجات ما، در درنگ کردن و تامل بیشتر بر کردار و پندار خود ما است. ما چرا آنقدر دیگران را به تنگ می آریم تا به جنگ آیند.

شیعیان عزیز، برای لحظه ای چشمانشان را ببندند و تصور کنند در شهری زندگی می کنند که مثلا یک اقلیت 20 درصدی سنی، همه جای شهر را پراز عکس عمر، خلیفه سوم مسلمانان کرده است.

زیر هرکدام از این عکسها چیزی نوشته است، شب و روز نام او را در بلندگوها جیغ می کشند و شهر را کر کرده اند. به "پهلوی شکسته حضرت زهرا سلام الله علیها " قسم که طاقت نمی آورند.

من نمی دانم هزاره ها با عاشورای کارنوالی در پی چی هستند؟ آیا این طوری خوب تر عزاداری می شود؟ ایا اینطوری دیگران حسین را خوبتر و بهتر و بیشتر می شناسند؟ آیا شیفته خلق و خوی حسین می شوند؟

بدون شک، مسئول خون کسانی که در روزعاشورا در کابل مزار و قندهار کشته شدند، کسانی اند که رسم عاشورای کارنوالی را بنیانگذاردند.

پاسخگوی خون این کشته شدگان باید کسانی باشند که با عمق بخشیدن به تحمیق مذهبی، فقط به فکر پر کردن جیب خود و مست کردن خلقی بی همه چیز اند و قومی که از عاملان مرگ شان نتوانند بازخواست کنند، راهی به سوی نجات ندارند.

نوش جان شیخ، شیخ دیروز بر منبر از خون و قیام می گفت، هی خون گفت و قیام گفت آنقدر از خون و قیام خواند تا به قیام آورد و به خون کشاند.

حالا که ما به خون خویش غرقیم شیخ که به احتمال زیاد حاجی سید آقا هم هست، نماز میت می خواند. بعد، حلوای هفتم اش را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

حالا ما ماتم گرفته ایم و شیخ با آرامش کامل و آداب تمام، نماز میت می خواند، الله اکبر به توان شصت. بعد، حلوای هفتم را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است ونان شیخ در روغن، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

ما، اما بدون آنکه از شیخ بپرسیم. دم به دم چوب هستی مان را زیر دیگ حلوای شب هفت مان، می سوزانیم تا شیخ کیکره ای کند و آوازش در عاشورای بعدی چاق تر باشد.

آیا راهی برای نجات مان هست؟ آخخخخخخخخخخخخخ از این درد می درمان ...

نویسنده : نفر سوم  - جمهوری سکوت

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 7:2 AM  توسط حسین زاهدی  | 

علیا ماجد المهدی دختر عریان در فصل بهار عربی

جوانان عرب هنگام که به سرکها و خیابانها آمدند به تنها چیزی که می اندیشیدند آزادی و حقوق شهروندیشان به عنوان انسانهای قرن ۲۱ بود٬ عوامل دیگر را نیز نباید نادیده گرفت٬ ستم و رخت بر بستن عدالت ٬فساد حكومت و حكومت كنندگان، طبقه اي شدن جامعه و جداي اش از طبقه ممتاز و تبديل جامعه به اكثريت پائين دست و اقليت بالادست و دست باز داشتن اقلیت فرادست در استفاده از منافع و امكانات جامعه ده ها موارد دیگر که باعث شد تا فصل تازه ی در جغرافیای عرب پدیدار گردد و (بهار عربی ) را در ادبیات سیاسی و اجتماعی جهان رایج سازد.

سوال که اینجا مطرح میشود اینست آیا واقعن این نسیم بهاری توانسته است تا فضای را ایجاد کند که مجال برای گلهای نشگفته ی بدهد تا در این گلستان با رنگ و بوی خودش رشد و نمو کنند؟ به نظر من پاسخ این سوال را علیا ماجد دختر بیست ساله وبلاگ نویس و دانشجوی “رشته علوم ارتباطات در قاهره مصر" با گذشتن عکس عریان از خودش در ویبلاگ که خود مدیریت میکند به خوبی داده است.

علیا ماجد المهدی از جمله جوانان مصری بود که در فروپاشی و سقوط حکومت حسنی مبارک در حد توانش نقش بازی کرده بود٬ حال سرخورده و نگران از آینده - آینده که بنیادگرایان اسلامی (اخوان المسلمین ) برای او و برای هزاران زن و دختر مصری رقم خواهد زد٬ آرمانها و آروزی های که نتنها بر آورده نشد بلکه آن آزادی نسبی که داشتند را نیز از دست داده مینگرند و حال ٬در واکنش به این سرخوردگی راه دیگری را برای مبارزه آغاز کرده است٬ راهی که حتی سکولارهای مصری را نیز به واکنش منفی واداشته است٬ و این حرکت رانفی میکنند .ویلاگ علیا با بیش از یک میلیون بازدید کننده در روز و هزارن کامنت که اکثریت آنان (مردها ) با این حرکت موافق نبوده اند و تعداد هم که حرکت علیا ماجد را ستایش کرده اند اکثرن زنان و دختران اند ٬ با شکستن رکورد پربیننده ترین ویبلاگ در جهان این رکورد را به نام خود ثبت کرد٬ خبر انتشار عکس برهنه ی این ویبلاگ نویس جوان در زمان بسیار اندک قصه و نقل هر مجلس در سراسر جهان عرب شد و با کمک رسانه های جهانی این خبر به سراسر جهان منتشر گردید.

آیا این گونه اعتراض در جغرافیای عرب و جهان اسلام پذیرفتنی است؟ به تصور من بهترین جواب همان واکنش گروهای اسلامی که خواهان حد شرعی برای علیا ماجد شده اند میتواند باشد.

علیا ماجد در ویبلاگ مشترک با دوست پسرش شعار را گذاشته است که نگاه هر بیننده را به خود جلب میکند «آزادی دادنی نیست بلکه گرفتنی است» و «مصر نه عربی است نه اسلامی، فقط مصری است.»

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/30ساعت 6:2 AM  توسط حسین زاهدی  | 

و این عید خونین از آن رویایی شیرین آغاز یافت

بار دیگر عید، این فرخنده ترین و سرخ ترین جشن برای یک چهارم جمعیت کره زمین از راه رسید.

قربان و قربانی که لذت بخش ترین و رنگین ترین بخش از این مناسک است، معامله یست میان عبد و معبود، بنده میخواهد در این آزمونگاه بنده گی اش را به نمایش بگذارد٬ و خدا، خدا بودن اش را به تماشا بنشاند.

بنده میخواهد بر یگانه بودن او (الله)  شهادت بدهد "لا شریک لک لبیک" و خدا از شنیدن این ندا ها در خلقت این مخلوق بر خویشتن احسن بگوید.

خداوند بندگانش را به سوی خود فرا خوانده است و بندگان در پاسخ به این فراخوان با شعار« لبیک اللهم لبیک »  به سوی او شتابانند.

میشتباند تا خود نباشند، خود نبینند و خود ندانند، هیچ باشند و جز او (الله ) هیچ نگویند و هیچ ندانند و تکیه کنند بر حکمت او، حکمت که بریدن و ریختن و سر خ کردن زمین و آخرین نفس‌های دلخراش، برای جاندادن، و دلخراش ترین صحنه‌های دست و پا زدن ها.

و حکمت او در خواب ابراهیم - خلیل اش ، جاری شد و امروز پس از قرن‌ها امتداد یافت و ساری گشت.

ابراهیم : پسرم برخیز که خداوند " آن بخشنده مهربان " خواسته است تا تورا در پیش گاه اش قربانی کنم ، دشنه و شاه رگ ، کارت و گلوی اسماعیل و ایمان ابراهیم خلیل، برای این آزمون بزرگ آماده گشت ،  آزمون یست بس دشوار! ، گویند دشنه، شاه رگ اسماعیل را نمی برد و خداوند گوسفندی را برای قربانی در کنار او قرار میدهد تا گلویش بریده شود تا ابراهیم قربانی را انجام داده باشد و خداوند به قربانی اش رسیده باشد، و این عملیه را گویند حکمت ، حکمت که  فرض و واجب میگردد برای بندگان با ایمانش، تا سالانه و در چنین روزی‌ با ذبح کردن و گردن زدن این حیوانات اهلی و ریختن میلیون ها لیتر خون در روی زمین باعث خوشنودی الله شوند و تقرب پیدا کنند و تقوا و ایمان شان را در محضر او (الله) به نمایش بگذارند.

این سنت (دشنه و شاه رگ) از گلوی انسان آغاز یافت و با گلوی انسانها و حیوانات تداوم پیدا کرد و ایمانداران با ایمان تر از ابراهیم و اسماعیل در چهار سوی جهان مخصوصاً افغانستان، امروز آن عمل خونین را که طی یک فرایند حکمتی نتوانستند به انجام برسانند به نکته آغازین اش بر گرداندند و به انجام رساندند و میرسانند! و میرسانند !و دیگر هیچ حکمتی در کار نیست! تا جلوی این خون  ریختن ها و گردن زدن ها  به «نام و بخاطر رضایی او » متوقف گردد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/18ساعت 7:18 AM  توسط حسین زاهدی  | 

سیمین بارکزی با لت و کوب به شفاخانه منتقل شد

نیروی های دولتی ساعت ۱۰ شب روز پنج شنبه ۱۳ اکتبر  به خیمه ی که خانم سیمین بارکزی در آن اعتصاب غذا کرده بود یورش برده و وی را با بی حرمتی و  ضرب و شتم در حالیکه سیرم در دست داشت کشان کشان به سوی آمبولانس آورده شد  و به شفاخانه چهارصدبستر کابل منتقل گردید. خیمه خانم بارکزی و خیمه های اطراف آن که به حمایت از اعتصاب غذا این خانم بر پا گردیده بود توسط نیروهای امنیتی جمع آوری گردید. خانم بارکزی در تماس تلفنی که از شفاخانه چهارصد بستر کابل داشتُ  گفت: که اورا لت و کوب نموده اند و میپرسید گناهش چیست که چنین بیرحمانه با او برخورد شده است خانم بارکزی اضافه کرد آنها مرا میخواهند بکشد٬ مرا میخواهند بی هوش کنند. من نمیخواهم اینجا (شفاخانه) بمانم.

این یورش پس از آن صورت گرفت که شورای علمای افغانستان طی یک فتوا٬ اعتصاب غذا را یک عمل حرام اعلام نمود و گفته شد چنانچه کسی بر اثر اعتصاب غذا جانش را از دست بدهد مرگ او نیز حرام است .

خانم بارکزی از دوازده روز به اینسو در  اعتراض به حذف نامش از فهرست نمایندگان مجلس، دست به اعتصاب غذا زده و خواستار بازنگری آرای انتخاباتی خود شده بود.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 6:24 AM  توسط حسین زاهدی  | 
 
  بالا