|
کنکاش
|
||
|
در گستره ای فرهنگ و سیاست و اندیشه |
کوتاه گپی با آقای غیاثی
از من کسی نخواست تا سخنی کوتاه با آقای غیاثی داشته باشم بر خلاف جناب غیاثی که معمولا دستور میگرند بلکه٬ آنچه این حقیر را وادار کرد تا لحظاتی را صرف این مطلب کنم مظلومیت و بیگناهی پرویز کامبخش و تحجر فکری جناب غیاثی و همفکرانش است.
اما حرف اول - قرار نیست هر که قرآن در زیر بغلش پوسیده و یا در قفسه ی کتاب خانه اش برای زینت و تنوع خاک گرفته باشد و هر از گاهی برای کسب ثواب خطوط اش را با آهنگ زمزمه نمود بعد با بوسه های مکرر سرجایش بگذارد٬ و در محافل و مجالس از چند آیه اش برای نمایش دادن و پوز دادن و مومن جلوه شدن خویش کمک گرفت٬ میشود انسان عادل و نماینده ی خاص «الله» که دست باز در هر اموری و زبان شور در هر بیان و عقل کل (کور) در گشایش هر مسئله یست.
وجدان انسان٬ انسان که وجدانش را اسیر زنجیر های افکار متحجرانه نکرده باشد و حقایق پیرامون اش را فدای خواسته های شخصی و خوش و بش کردن برای سران و استادان علوم عوام فریبانه نکرده باشد به یقین نمیتواند چنین نظری را در مورد یک انسان دربند ابراز کند.

البته که زندگی و خون کامبخش ها رنگین تر از خون میلیون ها انسان دیگری که به بهانه ی دین و مذهب در طول تاریخ بشری و به وسیله ی کشور گشایی و توسعه ایدیولوژی های که ظاهرا جنبه انسانی دارند و اما در عمل با خشونت و سرکوب و قتل عام٬ راه رسیدن به اهداف شان را دنبال میکنند نیست.
اما نظریات هموطن ما که با خواندن و نوشتن ظاهرا سر کاری دارند از آنجا قابل اهمیت است که بیشک خود در امتداد مطالعاتش به مضامین و کتاب های دست رسی دارند که کامبخش چند صفحه آنرا در دست داشته است و جرم بزرگ او این است که به ظاهر ریشی به درازی (بلندای) ریش جناب غیاثی و همفکرانش نداشت یا هم در دور دسترخوان عالی جنابان و منادیان به ظاهر دین مذهب اما در حقیقت خفاشان خون آشام و زرو زور داران زانوی بی غیرتی نزده بود و وجدان و منطق و عقل شان را که حقا پیامبر زنده ی هر انسان است زیر پا نکرده بود.
سخن دوم- من نیامدم تا از روشنفکری و روشن اندیشی بدفاع بر خیزم . هزاران روشنفکر در داخل و خارج از کشور که اگر مهر سکوت بر لبان میکوبند به این جمله اکتفا کرده اند « جواب ابلهان خاموشی است» چرا که مسایل مهم تر و مبهمتر دیگری است که در اولیت قرار دارد٬ و جناب شان به چند از آن اشاره داشته اند ولی برای روشن شدن مسئله و بحث به نکاتی از نوشته ایشان بر میگردیم تا باشد که قضاوت خواننده گان را نیز در بحث داشته باشیم.
الف- ایشان نوشته اند:" غوغا چنان فضا را تیره کرد که گفتن حرف حق، به مثابهء گویا طرفداری از قشر متحجر؟ نادان؟ قرون وسطایی؟ ملا های بی سواد؟ جنگ سالار؟ تروریزم؟ ناقضین حقوق بشر؟ ووووو ؟ تلقی می شد."
در این پارگراف٬ سخن از حق رانده شده است! اما هیچ مرزی را این هموطن مشخص نکرده اند که به کدامین حق پایبند هستند چه هراسی در دل داشته اند که نتوانسته است حقی را که ایشان به صورت مجهول یاد کرده اند نتوانند بیان نمایند و این چگونه حقی است که مردم آنرا مساوی با تحجر ... میدانند.
ب ـ ایشان از کشف بزرگی که پس از یک سال سکوت و نظاره گری به آن نایل گشته اند و سخن رانده اند٬ این مردم مظلوم در سه دهه ی اخیر بر آن واقف بودند و با جسم روح شان آشناست٬ این کشف نیست! این همان دست آوردیست که شما هموطنان ظاهرا خداپرست و حق طلب و آن هموطنان به ظاهر حامی کارگر و خواهان برابری عدالت اجتماعی بلوک شرق طلب٬ به مردم هدیه کردید و این دسته گلهای که شما به آب دادید چه ربط به قضیه کامبخش دارد٬ این مسئله را بچه هفت ساله ی امروزی هم میتواند تشخیص بدهد.
اگر امروز تصور میشود که کشور تحت اشغال غرب در آمده است هیچ کس نمیتواند این واقعیت را رد کند که شما و همسال شما بودید که زمینه ی اشغال های متعدد را برای اشغال گران فراهم ساختید یاد آوری این تاریخ سیاه نیاز به باز کردن و بحث کردن زیاد ندارد و آنقدر بیان شده است که همگان از برند.
ج- ناله ی شما از ناموس افغان و آن مغبچه ها که یاد کردید مثل همان شعارهای اولیه یست که در زمان جهاد از آن استفاده میکردید. مگر در حکومت های شما بمراتب بیشتر از اینها رونق و بازار نداشت؟ میگوید نه! در کدامین جنگهای داخلی نبود که به ناموس این قوم و آن قوم تجاوز صورت نگرفته باشد؟ در کدامین پوسته های امنیتی نبود که یک یا چند مغبچه ها برای اطفای شهوت جهادیان نگهداری نمیشد؟ در کدام شب رقص و پای کوبی نبود که بچه های مردم را زنگ بر پایشان نمی بستید که هنوز هم این سنت پسنیدیده ی شما رواج دارد٬ اما امروز که جای شمارا خارجی ها گرفته است و این فجایع به شیوع غربی آن و نه سنتی شما اجراء میگردد از برکت راه هایست که شما و باداران تان برای ورود خارجیان هموار کردید.
از خراب شدن خانه و کاشانه ی مردم یاد کردید و تمساح وار گریستید٬ شهرکابل پس از دوازده سال هنوز روی آبادی را ندیده است و امکان آباد شدن اش هنوز دور است٬ این شما هموطنان جهادی بودید که در طول یک سال آن را به شهر ارواح تبدیل کردید٬ از دختران و پسران که لادرک هستند نالیدید٬ سری به کشور های عربی و پاکستان بزنید که همفکران طالبی تان به چه تعداد از دختران مظلوم این مردم را به عنوان غنیمت جنگی به اسارت گرفتند و برای برادران عرب و پاکستانی شان هدیه ناقابل تقدیم کردند.
رایج شدن شراب٬ فحشا٬ رشوه٬ دزدی٬ اختلاس... پدیده های نوی نیست که شما آنرا کشف کرده باشید و اگر این مسئله ظاهرا شمارا میرنجاند و تصور میکنید که با آمدن نیروی های خارجی گسترش یافته است بر میگردم به همان حرف اول که باعث حضور نیروهای خارجی٬ بازهم شما هستید و در نهایت شما شریک جرم.
اگر در واقع قلب تان برای کلمه ی طیبه اینگونه میسوزد که تصور نمیکنم چنین چیزی واقعیت داشته باشد و پرتاپ کردن توپ ها٬ که پرچم تمام کشورها در آن نقش یافته بود و پرچم عربستان سعودی نیز در این جمع ترسیم شده و باعث خشم شما گردیده است که چرا پرچم سعودی را و نه کلمه ی طیبه٬ از طیاره به زمین پرتاپ شده است٬ و چنین توهینی نابخشودنی صورت گرفته است٬ لطفا به باداران عرب تان تذکر بدهید تا این کلمه مقدس را از روی پرچم شان محو سازد تا اینگونه مورد توهین قرار نگیرد. شما از نشریات داخل کشور که اکثریت شان با آیه های قران و «بسم الله الرحمان الرحیم» در صفحه اول آن تزئین میابند و به بازار ها و منازل برده میشود و در اخیر به زباله دانی ها انداخته میشود چه فکری کردید؟
د - نان را که شما هموطنان مذهبی و بنیادگرا به نرخ روز میخورید در قوطی عطار و در کتاب «ترین ها » هم نمیشود پیدا کرد شما با طالب ریش میگذارید و با تیغ تکنوکرات ها میتراشید، دیروز همه سران جهادی برابر کفار با پاکستانی و عربها روی یک سفره دال میخوردید و جهاد اعلام کرده بودید٬ مردم و کشور را تباه کردید و امروز با کفار روی یک میز ماهیچه و پیزا و هفت رنگ غذا صرف مینماید. و بیچاره مردم نان پیاز هم نمیتوانند پیدا کنند٬ سران ٬ رهبران و احزاب قهرمان ساز شما دیروز در کوه ها از برکت خرمن های مردم زحمتکش به کابل رسیدند و امروز تجارت خانه ها٬ هوتل ها٬ و ویلاها در شیرپور و نقاط مختلف افغانستان از جنوب و شما گرفته تا شرق و غرب ساختید و هنوز بر سر گرده ی این مردم در تلاش سوار شدن هستید. به این میگویند نان را به نرخ روز خوردن. کجا سراغ دارید روشنفکری چنین تجارت خانه ها و ویلاهایی داشته باشد بجز همان کاغذ٬ قلم و صدا٬ اگر از زیر ساطور تحجر شما زنده مانده باشند و یادر زندان تاریک اندیشی شما نپوسیده باشند و راه دیار بیگانه را نگرفته باشند.
ملالی جویا٬ کامبخش و .... از دیدگاه شما مجرمند تصور نمیکنم حتی بجرم سیلی زدن بتوانید آنانرا در بند بکشید و یا از پارلمان اخراج اش کنید٬ جرم شان کاملا هویداست حق گوی و آزادی اندیشه٬ شعری را از اقبال لاهوری در پایان نوشته ی تان آوردیدید٬ باشد که این چراغ٬ چون لاله سوزد در خیابان شما اگر عقلی٬ منطق٬ خرد٬ و انسانیت در کار باشد.
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیشدمش
شعلهء آشفته بود اندر بیان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پارهء لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد روزی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
روشنفکران یا مدافعان سنگر استعمار؟
پنج شنبه 28 اوت 2008, نويسنده: محمد میرویس غیاثی
شنبه 15 مارس 2008, نويسنده: حسين زاهدی
|
|