وقتی سینه مالا مال درد میشود ! وقتی شانه هایت بار سنگین غم و مصیبت را نمیتواند تحمل کند ! وقتی زانوهایت دیگر توانای ایستادن را ندارد به ناچار مشت هایت را گره میکنی و فریاد میکشی تا آن درد درون سینه و آن بار سنگین روی شانه هایت و آن رمق که از زانوهایت رفته اند تورا نابود نسازد. این چیغ نامه را بخوانید.

"گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"

این نوشته یک هذیان است، هذیان مطلق، هیچ چیز دیگر نیست نه تحلیل است نه گزارش است نه مقاله است، اگر انتظار چنین چیزهایی را دارید وقت گرانبهای تان را برای خواندن این سیاهه، هدر ندهید. این سیاهه فقط یک ماتم است، یک مخته است، آه سرد است، یک واویلا است، یک جیغ است، جیییییییغ. به قول مولانا این یک عربده است.

پس یا گوش بده عربده را و دست منه بر دهنم. یا اگر حوصله واویلای ما را نداری سر خویش گیر و سودای خود را باش که ما بد رقم سرخورده و سراسیمه و سیه روزیم و مجال قیل و قال های فلسفی، علمی، فرهنگی و هیچ "یی" دیگری را، فعلا نداریم.

فعلا، فقط می خواهم جیغ بکشم. جیییییییییییییغ، از آن سان که حماقت تاریخی هزاره ها را ویران کند. می خواهم داد بزنم. دااااااااااد، آنقدر که نشئه تاریخی این قوم لجوج را که به هیچ دلباخته است، بپراند.

قومی که هستی خود را با هیچ قمار می زند و از جانش برای آقایی، مایه می گذارد که اگر بود بیشتر سوارش می شد، بیشتر شلاقش می زد و عمیق تر خرش می کرد.

از هیچ کس بخاطر این نوشته پوزش نمی خواهم و همه فحش هایی را که در کامنت های بعدی نصیبم خواهد شد، به جان می خرم . اما دیگر واقعا می خواهم بر تمامی باورهای این قوم گیج عاشق هیچ، تازیانه بزنم.

این نوشته یک تف سربالا است، تفی بر آبروی مذهبی هرچه شیعه در جهان است، هرگاه خیلی از این نوشته عصبانی شدید، زحمتی بکشید و تصاویر روزعاشورای کابل را ببینید.

به ناله مادری که سه فرزند جوانش را یکجا از دست داده است گوش کنید و به فریاد های گوش خراشی که جگر سنگ را می خراشد، نیز. به کفش های بازمانده از قربانیان درنگ کنید، هییچ کدام حتی کفش نوی نداشته اند، هیچ کدام لباس گرم نداشته اند و هیچ کدام شکم سیری را تجربه نکرده اند. چه مستانه و بی خبر به کشتارگاه برده شدند.

قصاب عاشورای کابل، شب قبل از انتحار از شوق پلک بهم نزده است، یکسره کیف کرده که فردا چه راحت و بی زحمت به گنج می زند. ( در افغانستان به محلی که گوسفندها و گاو ها را برای فروش می آورند گنج می گوید) قصاب عاشورای کابل، شب قبل می داند که فردا فقط کافی است تیغ تیزی داشته باشد، شکارها خود به سوی تیغ می آیند. شکارهای عجیب، شکارهایی که خود نیز خون خود را می ریزند، شکارهایی که با خنجرگ ها و چاقو های کوچک بر شانه و پهلو و سر خود می زنند و حسرت بازماندن از کاروان هفتاد دو نفری را می خورند که لب تشنه از دم تیغ شمر گذشتند.

قصاب عاشورای کابل کل زحمتی را که باید بکشد، آماده کردن تیغی هرچند بزرگتر و تیزتر است. همین، خون تا بخواهد هست. تن تا بخواهد هست. یک شهر سراسر مست و فدایی. با سربندهای ثارالله و ثار الحسین.

در همه تاریخ بشریت قومی را دیده اید که چنین بی زحمت درو شوند. شصت کشته 120 زخمی، در یک چشم بهم زدن.

حالا چه کسی گور بکند؟ زیاد است، تیر به قلب قومی که خورده که همه هنرشان، گورکنی و ماتم بر گورهای سرد است. این سوال سوال مهمی نیست. سوال این است که زخمی ها چه سرنوشتی خواهند داشت؟ شصت کراچی بی صاحب شده است و شصت خانواده بی نان آور، آیا کسی به فکر "آبه بختاور" که از این پس گرسنه خواهد ماند هست. یا به فکر خاور که مجبور خواهد شد تنش را حراج، سیری شکم خود و خانواده بی سرپرستش کند؟ واییییییی از این حماقت بی پایان.

سال گذشته در جمهوری سکوت مقاله ای با عنوان " روایت تجربی از زیستن ایدئولوژیک" نوشتم که در بخشهای پایانی آن چنین آمده بود: "کوفتن بر طبل کارنوالی عاشورا، مست کننده است، مستی خیلی به سادگی آدم را به زیستن ایدئولوژیک سوق می دهد و ملتی که دچار این بیماری شود، تاوان کلانی خواهد داد. اعتقاد شخصی من این است که هزاره ها هرچه زود تر از این سماع عاشقانه در آیند، به همان پیمانه حیات شان را زود تر و بیشتر ضمانت کرده اند".

حالا اما شد آنچه که نباید می شد، سیلی بنیان کنی که من دیده بودم و فریاد کردم، بالاخره آمد، بیش از 50 هزاره در به در را با خود به گور برد و 120 هزاره دیگر را لنگ و لاش بردوش خانواده های بی همه چیزش گذاشت.

من از نخستین سالهایی که عاشورای کارنوالی در افغانستان رایج شده بود، نگران چنین روزی بودم و بارها به هرکه و هرکجا رسیدم گفتم این درست نیست.

خداوند قربانیان این حادثه را غریق رحمت کند، حمله به آدمهای بی دفاع و بی گناه در هیچ آئیینی قابل دفاع نیست و با کسانی که دست به چنین کشتار وحشتناکی می زنند، نمی توان بحث و جدل کرد.

از این رو، روی سخنان من با خود "ما" است، مای هزاره شیعه. مایی که هر روز در پاکستان و افغانستان به بهانه های مختلفی کشته می شویم.

ولی به جای اینکه از خود بپرسیم که چرا کشته می شویم و چرا ما را می کشند، گوش فلک را کر می کنیم که آهای ما را کشتند.

راه نجات ما، در درنگ کردن و تامل بیشتر بر کردار و پندار خود ما است. ما چرا آنقدر دیگران را به تنگ می آریم تا به جنگ آیند.

شیعیان عزیز، برای لحظه ای چشمانشان را ببندند و تصور کنند در شهری زندگی می کنند که مثلا یک اقلیت 20 درصدی سنی، همه جای شهر را پراز عکس عمر، خلیفه سوم مسلمانان کرده است.

زیر هرکدام از این عکسها چیزی نوشته است، شب و روز نام او را در بلندگوها جیغ می کشند و شهر را کر کرده اند. به "پهلوی شکسته حضرت زهرا سلام الله علیها " قسم که طاقت نمی آورند.

من نمی دانم هزاره ها با عاشورای کارنوالی در پی چی هستند؟ آیا این طوری خوب تر عزاداری می شود؟ ایا اینطوری دیگران حسین را خوبتر و بهتر و بیشتر می شناسند؟ آیا شیفته خلق و خوی حسین می شوند؟

بدون شک، مسئول خون کسانی که در روزعاشورا در کابل مزار و قندهار کشته شدند، کسانی اند که رسم عاشورای کارنوالی را بنیانگذاردند.

پاسخگوی خون این کشته شدگان باید کسانی باشند که با عمق بخشیدن به تحمیق مذهبی، فقط به فکر پر کردن جیب خود و مست کردن خلقی بی همه چیز اند و قومی که از عاملان مرگ شان نتوانند بازخواست کنند، راهی به سوی نجات ندارند.

نوش جان شیخ، شیخ دیروز بر منبر از خون و قیام می گفت، هی خون گفت و قیام گفت آنقدر از خون و قیام خواند تا به قیام آورد و به خون کشاند.

حالا که ما به خون خویش غرقیم شیخ که به احتمال زیاد حاجی سید آقا هم هست، نماز میت می خواند. بعد، حلوای هفتم اش را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

حالا ما ماتم گرفته ایم و شیخ با آرامش کامل و آداب تمام، نماز میت می خواند، الله اکبر به توان شصت. بعد، حلوای هفتم را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است ونان شیخ در روغن، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

ما، اما بدون آنکه از شیخ بپرسیم. دم به دم چوب هستی مان را زیر دیگ حلوای شب هفت مان، می سوزانیم تا شیخ کیکره ای کند و آوازش در عاشورای بعدی چاق تر باشد.

آیا راهی برای نجات مان هست؟ آخخخخخخخخخخخخخ از این درد می درمان ...

نویسنده : نفر سوم  - جمهوری سکوت