دلم میخواهد بگویم عیدتان مبارک اما ...

دلم میخواهد بگویم عیدتان مبارک اما ...


کودک که بودم تمام خوشی هایم خلاصه می شد به روزهای عید، روز های قبل از عید روزهای زیبایی بود، پر از رویا بود و پر از شادی، با مضمون ریاضی همیشه مشکل داشتم به سختی میتوانستم 16 نمره از بیست نمره را بگیرم، اگر نمره ام 15 میشد ناکم می ماندم، اما هرگز نمره 15 نگرفتم، و این نیز یادم است که هرگز نمره 17 را در ریاضی نگرفته ام، ریاضی تنها مضمون بود که با آن سخت مشکل داشتم، اما روز های قبل از عید ریاضی ام مثل ماشین حساب حسابی کار میکرد، به سرعت میتوانستم تمام رقم های احتمالی که به عنوان عیدانه یا عیدی که از اقارب دریافت شدنی بود را حساب و کتاب کنم.

آنروزها با شیرین کاری (سیاست کودکانه) به خوبی آشنا بودم، تعداد اقارب نزدیک ما مثل خاله، ماما و کاکا در شهر کابل زیاد نبودند، روزهای عید به همسایه مان نیز ماما "جان" خطاب میکردم و خانمش را خاله جان می گفتم، اگر مهمانان خانه ی همسایه کمی آشنا به نظر میرسیدند آنان نیز از عناوین کاکا، خاله ، ماما و عمه که در آخرش یک کلمه "جان" نیز اضافه میشد بی بهره نبودند، کلمه جان را اضافه میکردم بلکه به رقم های احتمالی عیدانه ام افزوده باشم. کاکاجان عیدتان مبارک، خاله جان عیدتان مبارک ...
از وابستگان نزدیک قبل از آنکه از آنان عیدی دریافت کنم به خوبی میتوانستم پیش بینی کنم که مثلن ماما امثال چند افغانی عیدی میدهد و کاکایم چند، شوهر خاله هم همین طور، خاله ها و عمه اما اصلن قابل پیشنی نبودند، چون آنان کار نمی کردند و درآمد نداشتند، بستگی به این داشت که چقدر از پول خرید خانه توانسته است پس انداز کند. یادم است از خاله ام در یکی از عید ها 10 افغانی عیدی گرفتم بودم بعد از سه ماه که دوباره عید آمد او 50 افغانی عیدی داد، نمی دانستم آن ده افغانی با این پنجاه افغانی هر دو مهر و محبت یکسان خاله ام برایم بوده است، اما دلیل تفاوت در مبالغ دریافتی به دلیل نداشتن در آمد کم و زیاد میشده بود.
روز های قبل از عید روزهای بود که نقش پسر خوب را به خوبی بازی میکردم نمیخواستم پدر، مادر و سایر بزرگان خانه حتی به اندازه ی سر سوزن از من ناراحت باشند، دلم میخواست به هر طریق که شده روز عید را با لباس و کفش نو از خانه بیرون بروم.
روزهای عید روزهای رنگها بود، روزهای نقش بازی کردنها، روزهای عشوه گری کودکانه ی دختر همسایه، روزهای خرچ کردنها، روز های محبت و دلربایی، روزهای دست بوسیدن و صورت بوسه دادن و روزهای که از مضمون ریاضی رازی به نظر میرسیدم و سخت علاقه مندش بودم.
بیست، بیست و پنجسال بعد اما دیگر آن حال و هوا را ندارم ، آن شور و شوق در من بر انگیخته نمی شود، یکسره استرس دارم و نگرانم ، عادت کرده ام منتظر خبر های بد و فاجعه بار باشم، عادت کرده ام نگران خیلی چیزها باشم، نگران اقاربم در افغانستان، ایران و پاکستان، نگران کودکان ننگرهار، نگران کودکان که در شهر کابل سرگردانند، آنانی که نه لباس نو دارند و نه کفش نو، نگران خانواده های که در بهسود آواره شده اند، نگران کودکان که بنام روز قدس به سرکها آورده می شوند، نگران صدها کودک هزاره کویته که پدران شان در طول سال جاری کشته شدند و آنان بی سرپرست ماندند، و خیلی نگرانی های دیگر ... امسال اما یک نگرانی دیگر نیز به این همه نگرانی افزوده شد، آقای حکمتیار بار دیگر میخواهد دست به نسل کشی بزند، کوچ اجباری راه بی اندازد و فاجعه های بی شماری را بیافریند. من در طول این سالها که به نگرانی عادت کرده ام "عید" نداشته ام و خوشی های عید در من بر انگیخته نشده است، نیک میدانم که حداقل در این نگرانی و استرس تنها نیستم بی شمارند کسانی که با گرفتاری های ذهنی من گرفتار اند بسا بیشتر.
دلم میخواهد به کودکی برگردم، دلم میخواهد به مکتب برگردم و کتاب هایم را بی آنکه "بکس" مکتب داشته باشم زیر بغل ام بگیرم و مسیر مکتب را زیر آفتاب سوزان پای پیاده راه بی افتم ، و اگر گاهی شوق سوار شدن ملی بس نمودم و تکت هم نداشتم اشکال ندارد که نگران (کلینر) ملی بس مرا با لگد در نیمه ی راه از بس بیرون بیاندازد، به جرم این که تکت نداشتم؛ شاید پولش را نداشته بودم! دلم میخواهد در امتحان ریاضی که وسط سال و آخر سال فقط نمره 16 نصیبم می شد شرکت کنم و در روزهای عید ریاضی ام را با جمع و تفریق نمودن پول های "عیدی" تقویت کنم، دلم میخواهد بار دیگر نقش پسر خوب را بخوبی بازی کنم، بر دستان بزرگان بوسه بزنم نه اینکه یخن شان را بگیرم که مرا و مردم مرا تهدید نکن، دلم میخواهد روبروی ملا، روی فرش مسجد بنشینم و اشعار حافظ را روخوانی کنم، نه اینکه با خشم به سخنان عوام فریبانه اش گوش فرا دهم و اجازه نداشته باشم بگویم که تو حق نداری مردم را به مسلخ گاه هدایت کنی و بین مردم تفرقه می اندازی، دلم میخواهد در آخر کلمه ی کاکاها ، ماما ها، خاله ها و عمه ها صفت روح بخش "جان" را اضافه کنم و بگویم "عیدتان مبارک " دلم میخواهد کودک باشم و بزرگان نیز بزرگ و مهربان بمانند.

 

 

 

رژه تابوت ها از کویته تا تورنتو!

                                     رژه تابوت ها از کویته تا تورنتو!

بر حاشیه تظاهرات ده هم مارچ ۲۰۱۳ شهر تورنتو  کانادا  علیه نسل کشی  مردم هزاره در کویته 

تصور می کنم شهر تورنتو در طول تاریخ اعتراضات مدنی که بخود دیده است، شاهد این صحنه که صدها تن از ساکنین این شهر "تابوت" های نمادین را در مرکز شهر به مدت یک ساعت و با سکوت مطلق بر دوش بکشند و گردا گرد مرکز شهر دور زده باشند، تجربه نکرده باشد. 
باور دارم که رژه "تابوت های نمادین" در مرکز شهر تورنتو برای اولین بار توسط جوانان درد کشیده و مبتکر مقیم این شهر در اعتراض به کشتار سیستماتیک هزاره ها در کویته پاکستان به نمایش گذاشته شد، و چه با شکوه!
این حرکت نمادین رهگذران بی تفاوت سرک های مرکز تورنتو را میخ کوب کرد! رهگذران که در هر زمان دیگر از کنار اتفاقات دور برشان با خونسردی عجیب میگذرند تو گویی "احساس" از شهر رخت بر بسته است! 
از نگاه کنجکاوانه ی رهگذران به خوبی می شد احساس کرد که می خواهند بدانند چرا این مردم "تابوت" بر دوش کشیده اند و چرا با "سکوت" سرک ها را یکی پس از دیگر طی می کنند؟

کمتر رهگذری را دیدم که دست بر جیب نبرده باشد و با موبایل اش از این صحنه ی غم انگیز اما عجیب! عکس و فیلم نگرفته باشد.
بخوبی می شد در چشمان بهت زده و حیرت زده ی عابرین سرک ها این برداشت و تصور را خواند که چه اتفاق افتاده است؟ و این گروه از مردم با بر دوش کشیدن ده ها "تابوت" اما با "سکوت" میخواهند چه پیام را به آنان برسانند؛ آنان سعی می کردند با خواندن پلاک کارت ها حس کنجکاوی شان را فرو بنشانند؛ و رژه ی "تابوت"ها نتنها از دل شهر که از درون قلب و چشم عابران نیز آهسته و پیوسته اما با سکوت معنا دار عبور میکرد!

آنچه مسلم بود این بود که تمام فریاد و درد ما، درون "تابوت" ها محبوس شده بود؛ و این تابوت ها بود! که با تمام قدرت فریاد می کشید! آهای انسانها! عده ی از نسل تو در جهنم به نام کویته دسته - دسته قتل عام می شوند! و تو عابر و عابرین خونسرد که در خیابان بی خیالی و بی تفاوتی قدم نهاده ی "نشاید که نامت نهند آدمی" که تو از محنت هم نوعانت بی غمی!

#حسین_زاهدی

 

 

سکوت نمی کنم!

سکوت نمی کنم!

هزاره ها باید بدانند

 

منی انسان هزاره و انسان همنوع دیگر سکوت نخواهم کرد! سکوت من به معنی همراه بودن و همنوا بودن با آنانیست که انسان های بی دفاع را تحت نام مذهب و قوم، دسته – دسته، به قربان گاه اندیشه و باور های ضد انسانی شان می فرستند؛ و بیرحمانه سلاخی میکنند.
انسان هزاره را، قرنهاست که به بهانه های مختلف قتل عامش کردند؛ زنان و دخترانش را در بازارهای “وجدان فروشی” به حراج گذاشتند، و به کوچ اجباری و ترک زمین هایشان وادارش نمودند.
به یقین که سرنوشت انسان هزاره چنین مظلومانه از ازل، رقم نخورده است؛ خالق و خدای انسانها هیچ تبعیض میان مخلوقش قایل نیست، و انسان هزاره از همان حقوق انسانی در نزد پروردگارش برخوردار است، که یک انسان، پشتون، بلوچ، پنجابی، تاجیک، عرب، سیاه و سفید … در سراسر این جهان از آن حقوق بهره مندد.
آنچه این روزها، بر هزاره های کویته روا داشته می شود، ریشه چند صد ساله و عوامل گونا گون دارد؛ اما برجسته ترین عامل آن که گروهای تروریستی به خوبی مورد سوء استفاده قرار داده است؛ مذهب است.
اختلافات مذهبی و دیدگاه های متفاوت، نسبت به اسلام و اختلافات میان قوم قریش و بنی امیه برای زمداری و خلافت بر پیروان اسلام آنروز را، می توان به وضاحت در گفتار و اعمال گروه های تروریستی مشاهده نمود.
این اختلافات از صدر اسلام تا کنون قربانی گرفته است؛ اما هیچ گاهی به نکته ی تفاهم نرسیده و نخواهد رسید؛ سوال اینجاست، که بعد از ۱۴ قرن قربانی دادن و قربانی شدن و به تفاهم نرسیدن آیا لازم است که این سلسله قربانی شدن ادامه یابد؟؟؟ و تکلیف من هزاره، میان اختلافات درونی و به هدف اقتدار و حاکمیت میان دو قوم عرب( قریش و بنی امیه) چیست؟ همین کافی نیست که صد ها سال به جرم پیرو بودن و به نفع یک سوی منازعه که آن هم به تاریخ پیوسته است قربانی دادیم و قربانی میدهیم؟!
آیا برای کتله ی کوچک از مردم (هزاره های کویته) کافی نیست که در طول یازده سال اخیر، هزاران تن به همان جرم مطرح شده قربانی شدند؟ آیا کافی نیست، هزاران بیوه و یتیم و بی سرپرست به جرم هزاره بودن و به جرم شیعه بودن بدون هیچ گونه پشتوانه ی اقتصادی که بار دوش این جامعه شده است و میرود که یک نسل را به سوی بحران اجتماعی و اقتصادی بکشاند؛ در کجای تاریخ، و کدام قوم باورمند به مذهب شیعی، چنین قربانی را متحمل شده است، که مردم ما شده اند؟!

به نظر می رسد، مذهب؛ این زولانه تاریخ بر پاهای ما سخت سنگینی می کند، این مردم دیگر تاب و تحمل آنرا ندارد که بیش از این، قربانی شوند.!
من – انسان هزاره، من- انسان مومن و من- انسان متمدن و با فرهنگ، چرا باید تنها قربانی در راه حقانیت مذهب باشم که صدها میلیون باورمند و پیرو در سراسر جهان دارد؟! و هیچ گونه پشتوانه ی از مقتدرترین حاکمیتف چون حکومت شیعی؛ یعنی حکومت ایران؛ که مدعی و صاحب این مذهب قلمداد میشود، ندارم و حمایت نمی شوم؟
در کشور ایران و مدعی مذهب شیعه، به من هزاره ی داغدیده و مصیبت زده ، که بر بالین بیش از صد تن از عزیزان قربانی خویش خون می گریستیم و عزادار بودیم حتی اجازه تظاهرات داده نشد! چرا؟ آیا خون من هزاره ی شیعی، ارزش آنرا ندارد که حکومت ایران، دو ساعت جواز آنرا بدهد تا مظلومیت این انسان ها فریاد شود؟ انسانهای که همین حکومت از قطره – قطره خونشان بهره جست!
بر من هزاره آگاه، با عزت و متمدن سزاوار نیست؛ پای منبر کسی بنشینم و اعتراض نکنم که عامل و دست پرورده ی آن؛ “مدح و ثنای” جمهوری اسلامی کند و از من بخواهد برای سلامتی رهبرانش پی هم “صلوات” بفرستم، رهبران که حتی یک بیانیه کوتاه برای
تسلیت این مردم؛ زحمت اش را به بخود روا نداشتند.
آری برادر و خواهر!
توی که درد و رنج مردمت در کویته، و در این هوای سرد، به خیابانت کشیده است، تا فریاد کنی تنهایت را، تا فریاد کنی مظلومیت ات را تا فریاد کنی که از وحشت و بربریت بیزاری!
اگر هوشیار و بیدار نشویم! من انسان هزاره ی متمدن و باورمند، همچنان سیاهی لشکر، و نیروی مصرفی بازیگران قدرت خواهیم بود؛ و نه بیشتر! نه مذهب، و نه صاحبان مذهب در چنین یک وضعیت سخت و بحرانی به داد ما میرسد و نه جامعه جهانی، بنابر هم کیش بودن با حکومت منزوی ایران، توجهی به این مردم خواهد کرد.
چه خوش گفت اقبال که :
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
برادر و خواهر همسرنوشت!
برای زنده ماندن و زندگی کردن نیاز مبرم به باز اندیشی در باور های مان داریم، نیاز به گذشته و مطالعه تاریخ داریم، نیاز به باز نگری بر روابط مان داریم؛ نسل نو و آگاه هزاره به این باور و آگاهی رسیده است؛ که هزاره ها دیگر گوسفندان قربانی نیستند و نه، نیاز به چوپان های مذهبی دارد که آنان را به پرتگاه نیستی و نابودی بکشاند.
تحصن چهار روزه ی مردم با شعور هزاره در کویته پاکستان نشان داد که این مردم، تنها و تنها، در همبستگی، اتحاد و همدیگر پذیریست که میتوانند به خواسته های انسانی و منافع عمومی شان دست یابند؛ و امروز شما نیز با برپایی و گرد همایی اعتراضی تان در گوشه و کنار جهان به خوبی این نقش را ایفا نمودید.
نیک می دانیم که این همبستگی و اتحاد اشخاص و جریان های نفاق انداز را به تکاپو خواهد انداخت تا به جایگاه و موقعیت های اجتماعی و ارتجاعی شان آسیب نرسد؛ با همین آگاهی، بر ماست که برای حفظ اتحاد و همبستگی خویش فارغ از هر گونه دیدگاه و باورمندی برای حفظ این دست آورد بزرگ مدبرانه برخورد کنیم و کوشا باشیم.
زنده باد هزاره های جهان
و پاینده باد همبستگی ما

---------------------------------------------------
تذکر: این متن به تاریخ ۲۰ جنوری ۲۰۱۲ در شهر ادمنتون آیالات آلبرتای کشور کانادا در تظاهرت که در اعتراض به کشتار سیستماتیک هزاره ها در کویته راه اندازی شده بود قرائت گردیده است و در شبکه سراسری هزاره ها به نشر شده است.

جنازه ها رژه می روند!

                                                       جنازه ها رژه می روند!

میان شب ظلمانی و صبح نا امیدی، میان سیل از اشک زنان و دختران، میان شمع های رو به خاموش شده در دست کودکان، میان سنگینی بازوان مردها و میان سخن آن مادر هزاره که گفت: گناه ما مردم ما چیست؟؟؟ ... "انسانیت" این یگانه صفت ما آدم ها " گم" شده است!
چگونه می شود تحمل کرد و اشک نریخت! در حالیکه پیکر ها بی جان عزیزان ما، دوتا دو تا در یک تابوت جا داده اند، این چه وحشت و بربریت و مصیب یست که با کمبود تابوت روبرو شدیم.
چگونه میتوانیم به این تصاویر نگاه کنیم و تن ما نلرزد، که کودکان زیر پنج سال در هوای سرد زیر صفر درجه کویته سر را بر زانوی غم نهاده و دو شبانه روز خواب کودکانه را بر تن معصومش حرام ساخته است تا تابوت ها احساس تنهایی نکنند!


باید به معجزه ایمان آورد، مادر پیر و مصیبت دیده ی، با گذشت چهل هشت ساعت بی وقفه بر تابوت فرزند جوانش ناله و ضجه کرده و اشک ریخته است ولی او هنوز نفس می کشد، بدون اینکه جرعه ی آب نوشیده باشد و یا لقمه ی نان برلب نهاده باشد، این معجزه نیست؟!
مذهب، این زولانه ی سنگین تاریخ بر پا های ما سخت سنگینی میکند، روحانیت اما اینجا بازارش چه گرم است! ما حاضر شدیم تا هفتاد تن از پاره ی تن مانرا (برادرم را پدرم را و فرندم را) در هوای بارانی و زیر تخته های یخ، مظلومانه چندین شب و روز با بدن های های تکه تکه شده شان برای حفظ امنیت این قوم و خواسته های شهروندی آنان قرار بدهیم، ولی روحانیت از من میخواهد برای مظلومیت کربلا عزاداری کنم سینه، بزنم و اشک بریزم. و من کنار تابوت عزیزانم آن کردم که آنان خواست.

ما میان این دو فاجعه ی عظیم، در چه نکته ی قرار داریم و تکلیف ما چیست؟ با نوحه ی در بیان کربلا، اما کنار تابوت عزیزانمان بر سر و صورت میزنیم، برای عزیزانمان کسی "مخته" نمی کند، نه زبانش را داریم که مصیبت مان را بیان کنیم و نه در ادبیات عزاداری خویش غیر از "مخته" در مصیبت کربلا چیزی آموخته ام.
دیگران با تانک و توپ و تفنگ و افتخارات شان رژه میروند، ولی ما با جنازه هایمان در سرک ها رژه میرویم، دیگران در رژه هایشان قدرت نمایی میکنند، اما ما، از روز که آن معجون را سر کشیدیم مظلوم نمایی میکنیم.
انگار ما، خود ما نیستیم، هرچه داریم از کربلا داریم و هر "بلا" داریم از کربلا داریم! هرچند این جمله بر کام ما تلخی میکند بگذار تلخی کند عزیز من! مگر غیر از تلخی، کام ما با "مزه"ی دیگر آشنای دارد؟! معجون که ما سر کشیدم مخلوط از تلخی و مصیبت است...

واژه هایم را گم کرده ام

                                                 واژه هایم را گم کرده ام

من امروز (دهم جنوری) میان انبوه از جویندگان در علمدار رود" کویته" در جستجو، به دنبال واژه های گمشده ام هستم! و مردم این شهر، هراسان و نگران در پی گم شده ی خویش میان ناله و فریاد، امید و نا امیدی، دود و آتش و میان جسم های بی جان و نیمه جان سرگردانند!
دست یافتن به گمشده، حس شادمانی و پیروزی می دهد، اما امروز در کویته، هر که به گم شده اش رسید، بغض اش ترکید، و فریاد جگر سوزش تا انتهای عرش، آنجا که "ایمان" به بهشت ... بر فرشیان نازل گردید، موج - موج امتداد یافت.
سالهاست که کویته دیگر شهر نیست! خرابه یست که بیماری "جذام" مذهب و (بنیادگرایی)در آن، همه را بخود آلوده و آغشته نموده است.
دسته ی پس از کشتار، اجساد شان را با شعار "لبیک یا حسین لبیک یا حسین" به سوی "گالری" شهدای کربلا می برند و دسته دیگر هنگام کشتار با ندای "الله اکبر - الله اکبر" دست به قتل عام می زنند.
در کویته بعضی چیزها گم شده اند و بعضی چیزها پیدا، اما آنچه که محو و نابود شده است، وجدان، ترحم و"انسانیت" است.
این اوصاف نیکو، قربانی باور های نا "مقدس" شده اند، که در کشتارهای کویته به خوبی متبلور می شود.
من به واژه های گم شده ام میان صدها تن تکه و پاره شده در علمدار رود کویته دست یافتم، اما این واژه ها با خشم و نفرت، گوشت و خون، دود و سوختگی، انتحار و مذهب آلوده و آغشته شده بود.

شما چیزی گم نکردید؟؟؟

بعضی ها دست شان لرزید

بعضی ها دست شان لرزید

ناخن های پای "منیژه" را کشیده اند تا "بهشت" زیر پایش جهنم شود! دستانش را با زنجیر بسته اند تا روان "فرهنگ بیمار" زن ستیزی را در زیر زمین نمناک خانه ی سنت و شریعت ذهن، پاس داشته باشند.

طومار به طول زنجیرهای که در دستان زنان این کشور بسته شده است، برای اجرایی شدن "قانون منع خشونت" دور شهر، دوره میکند، و به تعداد زخم های که بر پیکر نیمه جان منیژه وارد شده پر می شود از امضای شاه و گدا و هر کدام "یادگاری" شان را این گونه نوشته اند (خشونت علیه زنان محکوم است) بعضی ها دستشان لرزید و بعضی ها وجدان شان اما بعضی ها ...

خدا، غرورش فروریخته است

خدا، غرورش فروریخته است

 

می گویند: "مرد" ها گریه نمی کنند!
اما این مرد گریه می کند، آری، گریه!

اشک ها و هق هق این مرد، فرای از گریه و هق هق یست که ما نظاره گر آنیم! زندگی با این مرد چهل ساله که سرد و گرمش را در چهره ی او به خوبی نمودار نموده، چه کرده است؟

"غرور" در لابلای اشکهایش میلرزد! انگار غرورش را به سوی سکوی مرگ میبرند تا به جرم متولد شدن در سرزمین به نام افغانستان به دارش کشند!

آری! "عبدالروف" صاحب هشت فرزند قد و نیم قد است، اما او اشک می ریزد! سنگینی اشک او نشان از درماندگی و دفن غروریست که او چهل سال به آن تکیه داده بود.

اگر غرور را ستون و صفت زندگی مردان این سرزمین بپنداریم، ستون چهل ساله ی و چندین ساله ی عبدالروف و روف های، این سرزمین چه ساده و ارزان فرو می ریزد، ولی وجدان صدر نشینیان و مدعیان ... دورغین این سرزمین، لحظه ی، حتی، لحظه ی سر از بستر "زوال انسانیت" بر نمی دارد تا مبادا ضمیرشان شرمنده شود!

خدا (روف) نیز با تمام قدرت که دارد، تنها نظاره گرتوانایست که یارای زدودن اشک از گونه ی "عبد"هایش (عبدالروف ) را دارد، گویا ! او (خدا) نیز غروش در این سرزمین فروریخته است! و شده اشک، تا در گلوی عبدالروف ها هق هق شود! و در چشمانشان جاری!

پر کشیدن ممنوع

پر کشیدن ممنوع

می گویند پر پرواز شان را با زنجیر نا برابری و تبیض ... بستند.

ثریا! زن بودن خود جرم کمی نیست در قاموس مردان سرزمین ات، ( زن و پرواز مساویست با بی حیایی و بی بند و باری) دیگر به ثریا (آسمان) نگاه نکن ! خیال پرواز را از یاد ببر و پرهایت را کنار پنجره ی آرزو هایت بگذار شاید ! آفتاب برابری بر او بتابد.

معصومه! معصومیت تو در مظلومیت ات گره خورده است، بمان خانه، و تکلیف زنانگی ات را کنار دیوار ، آنجا که جنتری (سالمنامه) زنانگی ات آویزان است را روز شماری کن.

شاید تا آن زمان فرج حاصل شود و این زنجیر ها "زنگ " وجدان بردارند و از هم بپاشند اگر پرهایتان تا آنزمان پریدن را از یاد نه برد!

باد های ننگرهار دلش گرفته است،

باد های ننگرهار دلش گرفته است!
 
فردا هیزم های ننگرها دلش می گیرد! چرا که زرلشت، پلوشه، تورپیکی ... دیگر پا به بیابان نمی نهند، تا خار ها و هیزم ها، دست های معصوم، و پا های بدون پاپوشان را بی آزارد.!
تورپیکی نقش زمین شد و زلفانش را خاک ربود، باد های ننگرهار دلش گرفته است،...
فردا "پیکی" کدام تورپیکی را شانه کند.!

پیراهن عروسک "زرلشت" رنگ دیگری به خود گرفته است، رنگ سرخ، رنگ که همیشه آرزو داشت بر تن کند، رنگ سرخ، رنگ دلرباست، اما، آن رنگ، رنگ یتیمی عروسک بود!

فردا چشمان برادرک "پلوشه" اورا در گوشه اتاق می پالد و صدای کودکانه اش سکوت اتاق را میشکند "پلوشه خوری، پلوشه خوری ی ی" و تا ابد بی جواب میماند!

دستان کودکانه ی شان تازه با داس و "تیشه" های "فقر" انس گرفته بود، نمی دانستند با تیشه ی آخری که، کنار هیزم میزنند کسی! مثل پدر، برادر، یا یکی از اقوام و یا هموطنش آنجا جهل، خشم یا اعتقادش را (ماین) پنهان ساخته است و با فرود آمدن تیشه، صدای نهیبی و بدنبال آن، آوازها در حنجره ی دختران ننگرهار سکوت می شود! دختران ننگرهار دیگر ترانه های پشاوری را زمزمه نمی کنند.!

بانوی مکتب ساز داکتر سیماسمر

بانوی مکتب ساز داکتر سیماسمر

جایزه نوبل جایگزین

تنها "بشر" افغانستانی است که در راه حقوق "بشر" بی شمار نام نیکی و افتخار آورده است.
موی "سفید" بانوی مکتب ساز (داکتر سیماسر) را فلک به رایگان نداده است، او مثل هر زن دیگر افغانستانی با موانع و مشکلات زیادی روبرو بوده و می باشد، او خود قرب...
انی ... بوده است، قربانی جهل، قربانی هوس و تفنگ و قربانی جنس دوم و نصف "بشر" بودن.
او افتخارات و نام نیکی هایش را به سرزمین میاورد، که در چشم جهانیان تریاک، انتحار، تبعیض، جهل، فساد اداری ... بارزترین نشانه های شناختی و هویتی این کشور شناخته میشود.
باری! این نصف بشر "زن" بانو سمر، مکتب میسازد، آنان می سوزانند،
داکتر سمر، بنام انسانیت، جان میبخشد، آنان به نام "خدا"جان می گیرد ... بانوی مکتب ساز! به نام بشریت حقوق همه را مساوی میخواهد و آنان به نام "شر." و "سنت" حق را در ترازوی جهل به وزن می کشند.
بانوی مکتب ساز جایزه جایگزین "نوبل" را به خانه میاورد و این افتخار کمی نیست.

 

دانشگاه نه تکیه خانه است و نه خانقا

دانشگاه نه تکیه خانه است و نه خانقا
 
دانشگاه مکان است برای کسب علم و دانش، آنجا نه "تکیه خانه" است و نه "خانقا" دانشجویان با هر باور و ایمان مذهبی که وارد دانشگاه می شوند به هدف دانش اندوزی است، صف آرایی "مذهبی" در چنین مکانی نه وجهه مذهبی دارد و نه توجیه علمی و عقلی، حادثه ا...
مروز دانشگاه کابل، که در اثر آن چندین دانشجو کشته و تعداد دیگر زخمی شدند هشداریست به تمام مردم افغانستان، اهمیت این حادثه و هشدارش در این است که این واقعه نه در "دشت برچی" اتفاق افتاده است و نه در "چنداول" کابل، مسببین این حادثه نه افراد بی سواد جامعه بودند و نه جنگسالاران و تفنگ بدستان ،دزدان و غارت گران، این حادثه در "دانشگاه" اتفاق افتاده است مکانی که "موتور" پیشرفت جامعه ها و کشور ها از آنجا به حرکت می افتد و مسببین حادثه "دانشجوها" بودند، کسانی که به عنوان انرژی و نیروی محرک آن "موتور" شناخته میشوند.
درست است که دانشگاه کابل در یک کشور اسلامی موقعیت دارد و دانشجویان همه مسلمانانند، اما یاد مان نرود که یادبود از حادثه کربلا و امام حسین نه در "اصول دین" امده است و نه ربط به فروعات "دین" دارد، البته که یاد بود از حادثه کربلا و قیام امام حسین هیچ گونه مانع دینی ندارد اما در کم و کیف آن مسلمانان اختلاف نظر دارند و این اختلافات است که باعث بروز چنین حوادث خونین می شود.
در شهر کابل حسینیه ها، تیکه خانه ها و مساجد بی شماری به همین منظور اعمار شده است چه لزوم دارد که دانشجویان در درون "دانشگاه" اقدام و پافشاری به برگزاری محفل عزاداری در مسجد دانشگاه نمایند، مسجد دانشگاه صرفا برای ادای نماز ساخته شده است و تا اکنون هیچ گونه مانع برای اینکه چه کسی آنجا نماز بخواند و چه کسی نخواند شنیده نشده است.
دانشجویان سکانداران آینده و دانشگاه سکان این جامعه است، صف آرایی مذهبی در این مکان و در میان دانشجویان خشونت های گذشته و حال را برای چند دهه آینده "بیمه" میکند، بنظرم دانشگاه و دانشجو در برابر آلودگی های مذهبی و قومی واکسینه شوند، در غیر آن نسلهای آینده ما روزگاری را سر خواهند کرد که ما اکنون چه "تلخ"تجربه اش می کنیم.

آجر

آجر


  آجر ها ( خشت ) روی هم بالا میروند تا سرپناه شود، سرپناه نه برای بینوا ترین و بی سرپناترین افراد جامعه، آجر ها روی هم بالا میروند تا ارقام ثروت ثروتمندان را بالا ببرد.
آجر ها با عرق بی سرپناهان گل میشود و با توان ناتوان ترین افراد جامعه شکل می گیرد، و می شود آجر ، اما برای سازنده اش هرگز سقف و سرپناه نمی شود.
آجرها نقش و نگار دستان ترکیده ی کودکان معصوم را تا خاک شدن با خود دارد، و زراندوزان و سیاست مداران از میان همین نقش و نگار ها به نگاره های مهم جامعه تبدیل می شوند، اما یاد و خاطره ی نگارگران بی نوا در میان همان آجر ها، با خاک ذره ذره ناپدید می گردد.
و من عاجزم از شمردن زخم های بازوان کودکان میهنم، و دستان معصوم که لایه لایه ترکیده اند.

نیکپا گریست ما نیز گریستیم!

نیکپا گریست ما نیز گریستیم!

روح الله نیکپا بار دیگر مدال افتخار بر قامت افغانستان آویخت، و بیرق این کشور را در المیپک جهانی لندن با افتخار بر افراشت، او برای دومین بار است که این ملت خسته و ماتم زده را غرق شادی و شعف میسازد.

او برای دومین بار است که قهرمانی اش را با اشک و فریاد و سجده، به کشورش هدیه می دهد، کشوری که نامش در صدر کشورهای مولد افیون است، افیون که انسان را به سوی نابودی می کشاند و تولید کنندگان آن هر یک قهرمانان بنامند.

نیکپا نام کشورش را به نیک نامی در صدر نشاند، کشوری که سر آمد تمام کشور های غرق در فساد است، فساد که میلیون ها دالر به حساب های بانکی بد اندیشان و کج اندیشان میرود اما، آنطرف تر میلیون ها انسان این سرزمین زیر خط فقر زندگی میکنند و نان شب ندارند.

نیکپا نماینده گی کشور را به عهده دارد که هموطنانش برای نابودی هموطن خویش بمب بر کمر می بندد و المیپک خون و کشتار به راه می اندازند تا به درجه قهرمانی (شهادت) نایل گردند.

نیکپا برای کشوری افتخار کسب نمود، که "تهمینه" های ما به جرم "زن" بودن، مورد تجاوز قرار می گیرند، تیرباران میشوند و سنگسار!، و در نهایت کسی نمی تواند بپرسد، چرا ؟

 

نیکپا ازآن دوقرن پیش می آید! جایکه نیاکان اورا به جرم هزاره بودن قتل عام کردند، زنانش را به بازار المپیک برده فروشی به حراج گذاشتند، کسی چه می دانست یک عده از آن قوم محکوم به نابودی، جان سالم بدر می برد، و امروز فرزندی از فرزندانش این چنین افتخار آفرین میشود!

نیکپا از خرابه ی می آید که چهار دهه جنگ و خون ریزی را تجربه کرده است، جنگ که میلیون ها انسان کشته و آواره شدند و جز افتخارات شان محسوب میشود، و هریک از این افتخار آفرینان و جنگ سالاران،قهرمانان بنامند، قهرمانان که جز نفرت و تفرقه بین میلیت ها این سرزمین ارمغان دیگر نداشته اند و ندارند.

نیکپا در ثانیه های آخر مبارزه برای کسب مقام، نفس های قید شده در قفس سینه های صدها هزار هموطنش را به خوبی درک میکرد، او سنگینی تمام این نفس های حبس شده را در سینه اش احساس نمود او چشمان مصطرب صدها هزار هم میهنانش را در چشمان خودش مصطرب می دید.

و اما "روح الله نیکپا" چون روح خدا بر کالبد ماتم زده ی این ملت خسته و درمانده، شادمانی، سرور و افتخار را دمید، او به ما یاد داد که میشود المیپک خون و آتش راه نیانداخت و قهرمان شد! او به ما آموخت که میشود میلیت ها را به همین سادگی و آراستگی زیر یک بیرق جمع کرد و "ملت "ساخت، پشتون و تاجیک هزاره ... همه یک صدا نیکپا، نیکپا فریاد کردند، او به ما آموزاند که میشود نیک نامی مان را سرخط خبر های جهان قرار داد.

نیکپادر ختم مبارزه اش برنده اعلان میشود، او تمام آن نفس های حبس شده در سینه هموطنانش را فریاد کشید و رها ساخت، او بغض و عقده دو صد سال نسل کشی، چهل سال جنگ و خون ریزی ... را در برابر دیدگان میلیونها تماشاچی اشک ریخت و سخت گریست، و ما نیز گریستیم.

 

 

 

 

 

 

رفیع در زندان مامون در هندوستان

رفیع در زندان مامون در هندوستان

بیشتر از یک سال نیم قبل حادثه ی حمله با تیزاب به سیمای روزنامه نگار و نویسنده مطرح کشور (رزاق مامون ) سرخط اخبار داخلی قرار گرفت، تعداد بیشماری از کاربران فیسبوک بلافاصله در واکنش به این حادثه عکسهای پروفایل شان را برداشته و عکس آقای مامون را به عنوان حمایت و همدردی با ایشان و آزادی بیان در پروفایل حساب فیسبوک شان قرار دادند.
رزاق مامون لحظات پس از آن حادثه طی مصاحبه تلویزیونی در حالیکه تحت تداوی در شفاخانه چهارصد بستر (سردارد محمد داود خان) قرار داشت با ابراز نظر صریح گفت: حکومت ایران مسوول این حادثه است.
چهل هشت ساعت بعد از آن رویداد رسانه ها اعلان نمودند که پولیس جنایی کابل شخصی را در رابطه به آن حادثه دستگیر نموده است و در اداره امنیت ملی افغانستان تحت بازجویی قرار دارد، شخص بازداشت شده که خواجه رفیع نام دارد در اعترافات اولیه و تحت فشار و تهدید از سوی افراد نزدیک به نجیب الله کابلی و رزاق مامون به تناقص گویی پرداخت و سناریوی نچندان پخته ی حلقات درون امنیت ملی بلافاصله از سوی خبرگزاری ها نشر و با عکس از "خواجه رفیع" متهم، که آثار سوختگی از اثر تیزاب بر صورتش دیده می شد نشر گردید.

JPEG - 50.3 kb


خبرگزاری پژواک به تاریخ 23 جدی 1389 نوشت :شخص بازداشت شده به اتهام تيزاب پاشى بر رزاق مامون، اعتراف نموده که وى به منظور مصوونيت حيات ناموس و فرزندانش، اين کار را انجام داده است. اين تيزاب پاشى، به تاريخ ٢٨ جدى حوالى ساعت ٦:٣٠ شام در مکروريان سوم، نزديک منزل مامون صورت گرفت که ٤٨ ساعت بعد از اين واقعه، خواجه عبدالرفيع شوهر زهرا موسوى، بازداشت گرديد. خواجه عبدالرفيع بتاريخ ٤دلو، در يک مصاحبۀ اختصاصى گفت: "اگر اين کار (تيزاب پاشى) را نميکردم، زندگى خانم و اطفالم در خطر بود." قرار معلومات موصوف، بتاريخ ٢٢جدى زمانيکه از کمپ "ايگر" (محل وظيفه اش) بسوى خانه مى آمد، در پايکوب نصوار (قلعۀ فتح الله شهر کابل)، يکعراده موتر سرف سياه سرمه يى رنگ، در مقابلش توقف نمود و سه سرنشين آن، برايش گفتند که بالاى مامون تيزاب پاشى کند.
رفيع افزود که از جملۀ اين افراد، يکى به لهجۀ ايرانى، دومى به شکل هزاره گى ايرانى شکل و سومى درى صحبت ميکرد.به گفتۀ موصوف، سرنشينان سرف (که وى نمى شناسد) در تعقيبش بودند و چند روز متواتر الى روز تيزاب پاشى بالاى مامون، در مسير منزلش باوى تماس داشتند و مکرراً ميخواستند تا وى بالاى صورت مامون، تيزاب بپاشد...

راز تیزاب پاشی چگونه افشا شد؟

گویا اعترافات و تناقص گوی های رفیع پایان ماجرا نبود و ظن و گمان های بیشتر در افکار تعداد از مردم که این قضیه را دنبال میکردند ایجاد نمود. انتشار اعلامیه رسمی امنیت ملی افغانستان اولین سطل آب سرد بود که در گرما گرم اخبار رسانه ها بر تب 50 درجه این داستان دروغین ریخته شد.
در اعلامیه امنیت ملی افغانستان که به تاریخ (چهارشنبه, 26 جنوری 2011) از شبکه ی ملی رادیو افغانستان (سلام وطندار) در همین رابطه منتشر شد، آمده بود "لطف الله مشعل سخنگوی ریاست امنیت ملی امروز در کنفرانس خبری در کابل گفت: بررسی های این اداره نشان می دهد که در حمله بالای آقای مامون ایران دست نداشته است".
کارگردانان این داستان با دستپاچگی قهرمان این سناریو را راهی کشور هفتاد و دو ملت (هندوستان) نمود تا سیمای از دست رفته اش را باز یابد، این مسئله در حدی اهمیت یافته بود که رییس جمهور کرزی طی یک فرمان فوق العاده با هزینه ملتی که کودکانش در اثر سرما خوردگی ساده و پیش پا افتاده در جوار کاخ ریاست جمهوری در کابل، زمستان همان سال جان شان را از دست میدادند وی را از قرار گرفتن در برابر واقعیت محفوظ ساخت، او رفت و دیگر باز نگشت و قرار است تا با داستان های تازه اش سازمان ملل و کشورهای پناهنده پذیر را متقاعد بسازد تا به مدینه فاضله اش برسد.

JPEG - 70.5 kb


قبل از آنکه شخص حمله کننده (خواجه رفیع ) توسط پولیس دستگیر گردد، وی در حالیکه از ناحیه صورت و دست شدیدن آسیب دیده بود به خانه ی پدرش خواجه عالم پناه میبرد، و در حضور پدر، مادر و برادرانش اعتراف میکند که او (رفیع) به رزاق مامون حمله نموده است و انگیزه از این عمل را نیز با ارائه بعضی کاغذات و حافظه موبایل خودش که صدا و بگو مگوی بین او و خانمش را در رابطه به رزاق مامون ثبت نموده بود را به پدرش توضیح داده و تحویل میدهد تا در اختیار رسانه ها و پولیس قرار گیرد.
طبق شواهد، همسر رفیع تهدیدات وی مبنی بر بروز کدام حادثه دلخراش از سوی شوهرش را در گذشته جدی نگرفته بود و تصور نمیکرد که این مرد بتواند عکس العمل از خودش در برابر مامون نشان بدهد، این شواهد از میان بگو مگو های این زوج که صدای آنان توسط رفیع ثبت شده است کاملن هویداست.
هنگام که حادثه حمله با تیزاب به رزاق مامون اتفاق می افتد خانم رفیع با اطلاع از تهدیدات قبلی شوهرش که عقده ی دیرینه ی در دل کاشته بود موضوع را با پولیس در میان میگذارد و پولیس بلا فاصله به خانه خواجه عالم یورش برده و رفیع را در حالیکه هیچ گونه کمک طبی جهت سوختگی های دست و صورت دریافت نکرده بود دستگیر و در امنیت ملی افغانستان تحت بازجوی آن نهاد قرار میگیرد.
همزمان پدر رفیع کاغذات که رفیع به او داده بود را، کپی نموده و فایل صوتی بگو مگوی رفیع با همسرش را نیز روی سی دی های متعدد کپی کرده همراه با کاغذات به سراغ دفاتر رسانه های دیداری، شنیداری و نوشتاری میرود تا شاید بتواند از طریق رسانه ها واقعیت را به گوش مردم و ارگان های دولتی زیربط برساند ، رسانه ها با دیدن این مدارک و شنیدن مصاحبه اش در یوتوپ جانب احتیاط را اختیار کرده و تنها به بایکوت نمودن و عدم پیگری آن حادثه بسنده مینمایند، تنها رسانه ی تصویری که مدام بر سیاسی بودن حادثه تیزاب پاشی تاکید داشت تلویزیون امروز آقای نجیب کابلی بود، در قسمت از نامه آقای مامون به خانم رفیع از آقای نجیب کابلی به عنوان "بابا" یاد میشود که نشان دهنده ی دوستی عمیق بین اقای نجیب کابلی و آقای مامون را نشان میدهد و حمایت بیدریغ آن تلویزیون از آقای مامون بر آن پیوند، مهر تایید میکوبد.
پدر رفیع ناگزیر به انترنیت پناه میبرد تا هرچه سریع تر مردم از وجود آن مدارک باخبر شوند مدارک یاد شده عبارت از (وصیت نامه رفیع) با دست خط خودش عنوانی پسرانش، نامه ی عنوانی (همسر رفیع با دست خط آقای مامون ) که رفیع آنرا از کیف (بکس ) خانمش بدست آورده بود و فایل صوتی گفتگوی رفیع با همسرش در مورد آقای مامون بود، با نشر این مدارک از طریق انترنت حقیقت گویا هویدا میشود و نظر مردم نسبت به آن حادثه تعغیر می یابد و عکس این قهرمان از حساب های فیسبوک برداشته میشود.


رفیع همچنان در زندان
با گذشت نزدیک به دو سال از آن حادثه رفیع متهم به تیزاب پاشی همچنان در زندان بسر میبرد، پرونده رفیع در هفته دوم پس از دستگیری از سوی امنیت ملی افغانستان مختومه اعلان میگردد و به ثارنوالی سپرده میشود تا دادگاه (محکمه) دایر و قانون در مورد آن حادثه حکم صادر نماید، رفیع در اولین دادگاه در حضور قاضی به جرم خودش اعتراف مینماید و انگیزه آن حمله را دفاع از ناموس قلمداد میکند، اما قاضی محمکه اعترافات قبلی اورا که از او با شکنجه و تهدید در امنیت ملی گرفته شده بود را برای او باز خوانی میکند، رفیع همان لحظه در برابر دادگاه میگوید: این اعترافات در حالت اجبار و زیر شکنجه و تهدید گرفته شده است و آنچه را که حالا میگوید حقیقت است، " من اورا به خاطر رابطه که با زنم بر قرار کرده بود مجازات کردم، قاضی محکمه پرونده را دوباره به ثارنوالی ارجاع داده و خواهان تحقیقات بیشتر دراین مورد میگردد، اعترافات رفیع نزد قاضی پرونده در محکمه اول به نفع رفیع تمام نمیشود و حلقات که نمیخواهند رفیع بار دیگر از زبان خودش انگیزه حمله به اقای مامون را شخصی و ناموسی معترف شود از حضور رسانه ها و خبرنگاران نیز در دادگاه ها جلوگیر میکنند ، پرونده بار دیگر به امنیت ملی باز میگردد، رفیع در دو نوبت دیگر نیز به محکمه برده میشود اما، در این دوبار دادگاه بدلیل عدم حضور شاکی (آقای مامون) در محکمه، رسیدگی به این پرونده را تا حاضر شدن شاکی در جلسه رسمی دادگاه موکول میسازد و قاضی دادگاه مایل نیست در مورد جرم و دلایل آن صحبت به میان بیاید.
یک سال به دین منوال میگذرد و رفیع با وجود اعتراف به جرمش بی سرنوشت باقی میماند، در طول هفت ماه گذشته رفیع بار دیگر در برابر عدالت قرار میگیرد دادگاه اول این (هفت ماه اخیر) وی را به هفت سال زندان محکوم مینماید و آخرین دادگاه (دادگاه استناف ) که حدود سه ماه قبل دایر گردید حبس اورا به یک سال و نیم تقلیل میدهد.
هجده ماه تحمل زندان جزایست که رفیع در برابر جرمش به حکم محکمه کابل دریافت کرده است ، طبق حکم دادگاه رفیع چند روز را پس از دریافت آن حکم در زندان باید سپری می نمود تا هجده ماه حبس او تکمیل میگردید، با در نظر داشت آن حکم اخیر دادگاه رفیع بیشتر از هجده ماه را در زندان گذرانده است ، ولی او همچنان در زندان بسر میبرد او چرا آزاد نمی شود؟ سوالیست که نهاد های عدلی و قضایی باید پاسخگو باشد.

صفحه ویژه حادثه تیزاب پاشی را اینجا کلیک کنید

پیامبران خیابان

پیامبران خیابان

چگونه میشود! بنی آدم اعضای یکدیگر باشند، در حالیکه انسانهای، در بخشی از این کره خاکی و شهری در جغرافیای به نام "پاکستان" به مسلخگاه آدم های بیگناه و بیدفاع تبدیل شده باشد و ماهمچنان بر انسانیت مان افتخار نمایم.

چگونه میتوان باور کنیم که انسانها در آفرینش ز یک گوهر باشند، حال اینکه، بخشی از مردم که منصوب به قومی خاص و باورمند به مدنیت اند محکوم به نابودی باشند، و با خون شان معصیت بشر را از ازل تا ابد تطهیر کنند و ما در آفرینش زیک گوهر بودن مانرا زمزمه کنیم.

چگونه میشود! از جهان بدون خشونت سخن بگویم ! اما، از کنار گورستان که صدها انسان بیگناه با قصاوت و بیرحمی در طول این سالها کشته شده اند و مدفون گردیده اند، با خیال آسوده بگذریم و بگذاریم که زمین خشک و بیرحم شهر کویته از خون اینان طراوت و تازه گی بگیرد.

چگونه میشود! از سخن گفتن در مورد " حقوق برابر انسانها" بخود ژست آدمهای آگاه و دانا را بگیریم، اما، فریاد زنان و کودکان که اجساد پدران، برادران و پسران شان را روی دوش میکشند و بسوی آرامگاه ابدی در حرکت اند را نشنویم و ناشنیده بگیریم.

چگونه میشود! شاعر باشیم، نویسنده باشیم، هنرمند باشیم ... اما، شعر، نوشته و هنرمان با احساس و هنر همدردی بیگانه باشد و رنگ سرخ هوای کویته را که از خشکیدن خون انسانها به فضا برخواسته است را، به تصویر نکشیم.

پس برادرو خواهرم !

بیایید! با انجام رسالت عظیم انسانی و وجدانی خویش در کنار همدیگر بایستیم، و با بنا کردن سد بلند از عدالت طلبی و همدیگر پذیری، اشرف بودن خلقت مانرا رسمیت بخشیم.

بیایید! یک روز را به عنوان" پیامبران خیابان" مبعوث گردیم و توجه عابران خونسرد شهرها را لحظه ی به نسل کشی و جنایات که هزاران انسان را داغدار کرده است معطوف بسازیم.

بیایید! یک روز را باران شویم و بباریم بر سقف و دیوارهای که با سیاست های سخیف رنگ خونسردی بر خود گرفته است و بر پنجره ی نگاها یشان پرده ی از باورهای انسان ستیز و چرکین آویخته اند.

بیایید! با دست بدست همدیگر دادن زنجیر انسانی را از شرق تا غرب و شمال تا جنوب بسازیم و به جهانیان این پیام را برسانیم که دیگر بازوان (دوش) مان توان ببر کشیدن اجساد کشته شده مان را نداریم.

بیایید! یک روز را پیامبر شویم! و به مردمان جهان بگوییم که صدا و فریاد ما، تنها فریاد هزاره ها نیست، رسالت یست که شما ها نیز آنرا بر دوش دارید و خاموشی جهانیان به معنی تحت سوال قرار دادن تمام ارزش های انسانیست.

بیایید! یک روز را "پیامبر" باشیم، پیامبر که پیامش درد و رنج انسانها را به خیابانهای(سرک) شهرها فریاد کند تا "بنی آدم اعضای یکدیگر" بودن را تجربه کنیم.

گالری خاک

گالری خاک
 
سرکهای کویته این روزها با رنگ خون "هزاره ها" نقاشی میشود، در آفرینش این آثار دستان هیچ هنرمندی قلم را لمس نمیکند و هیچ کاغذ خط خطی نمیگردد، خالقان این تابلوها، هنرمندان چیره دست اند که در طول یک هفته بیش از بیست اثر را در خیابانهای کویته آفریدند، دیدن این شاهکار ها هر بیننده را که با انسانیت کمی آشنا باشد به تفکر وامیدارد و خواهد پرسید چرا تنها رنگ این نقاشی ها سرخ اند ؟ چرا سوژه ها تنها انسان "هز...اره"است، چرا نقاشی ها نقش زمین اند؟ چرا در هیچ یک از این تابلوها سوژه لبخندی بر لب ندارد؟ چرا این آفرینش ها بی روح اند؟ چرا جسم زنده ی سوژه در ساختار فزیکی تابلو نقش بازی میکند؟ و چرا این تابلو ها در گالری خاک مدفون میگردد؟
هنرمندان این تابلوها هنگام خلق این آثار چه احساسی دارند که اینگونه شاهکار کم نظیری را می آفرینند، باور نمیکنم انسانها خالق چنین آثار باشد! از کجا الهام میگیرند؟ و کدام مکتب و مدرسه چنین هنرمندان را به جامعه تقدیم کرده است، معلم و مدرس کیست، و کتاب آنان چیست؟

قرآنهای مقدس، قرآنهای نا مقدس!

 قرآنهای مقدس، قرآنهای نا مقدس!

در سال 36 -38هجری قمری لشکر "حضرت علی" خلیفه چهارم اهل سنت و امام اول شیعیان در برابر سپاهیان معاویه مدعی خلافت به مصاف هم میروند، صفین از جنگهای تاریخی بین مسلمانان است، پیشروی سپاهیان حضرت علی باعث میشود که سپاهیان معاویه پاره های از آیات قرآن را بر سر نیزه ها بلند کنند تا به این وسیله بتوانند جلو ادامه ی جنگی را بگیرند که درحال مغلوب شدن بودند، حضرت علی در واکنش به این تدبیر، به سپاهیان خودش که خواهان متوقف شدن جنگ میشوند، تا اهانت به "قرآن مقدس" نگردد،
چنین میگوید:"آخر کدام قرآن مقدس است؟ این قرآنی که روی پرچم عمروعاص است، کاغذ است و خط است؛ کاغذ و خط مقدس نیست! این معنی است که مقدس است؛ این قرآن یک شئ متبرک و مقدس نیست؛ این قرآن یک پیام است، سخن است؛ آنجا که پیام قرآن، سخن قرآن، رفتار و روش قرآن و خود حرف هست، خود قرآن هم هست؛ اگر نیست، کاغذ و قلم و مرکب است!" خلیفه چهارم مسلمین حضرت "امام علی" اولین ایمان آورنده به اسلام، فاتح خیبر، داماد پیغمبر چنین میگوید، آیا باور کنیم که کاغذ و مرکب که به آن" قرآن" میگویند مقدس نیست؟!

خلیفه سوم مسلمانان حضرت عثمان در زمانیکه زمام امور مسلیمین را در دست داشت قرآنهای زیاد را طی یک فرمان به آتش کشید تصور اینکه خلیفه مسلمانان قرآنها های مقدس را به آتش کشیده باشد شوک آور و باور نکردنیست، در صیح بخاری آمده است:

"طبق فرمان خلیفه سوم مسلمانان (عثمان ) یک نسخه قرآن نوشته شد و سپس از روی آن نسخه هایی بیشتر نگاشته شد و برای بلاد فرستاده شد. سپس “عثمان“ دستور داد تا غیر از آن قرآن، تمام قرآن های موجود – چه قرآن هایی که بر روی یک برگ نوشته شده بود، یا قرآن هایی که به صورت کتاب درآمده بود – جمع آوری و سوزانده شود. "

پناه بر خدا! خلیفه سوم مسلمین و جانشین پیامبر، قرآن را به آتش کشیده است؟! و نعوذباالله خلیفه چهارم ، امام اول شیعیان، داماد پیامبر آورنده قرآن، به قرآن که امروز، بیش از یک میلیارد مسلمان آنرا مقدس میشمارند، چهارده قرن قبل، بر قداست این کتاب خط بطلان کشیده بود.

چه دلیل و برهان خلافا را متقاید کرده بود که این کاغذ و مرکب مقدس نیست؟ دلیل بهتر از چگونگی نزول قرآن پیدا نمیشود ، گویا قرآن نازل میشد، نه به شکل لوح و نوشته، بلکه آیه ها و سوره ها پیامهای بودند که از جبرئیل به پیامبر یا به شکل گفتاری و یا به شکل الهامی انتقال میابید و گروهی از یاران و اصحاب پیامبر از زبان پیامبر روی پوست حیوانات آن آیات را مینوشتند، حضرت عثمان و حضرت علی از جمله یاران نزدیک پیامبر بود که آیه ها را حفظ میکردند و مینوشتند.

نمیتوانیم در قرآن آیه را بیابیم که اشاره صریح به مقدس بودن شکل و ظاهر امروزی آن شده باشد، و نمیتوانیم حدیث از پیامبر اسلام بیاوریم که ایشان گفته باشد این قرآن به همین شکل و شمایلش مقدس است .

به آتش کشیدن قرآن توسط حضرت "عثمان" خلیفه سوم را میتوان با سخنان حضرت "علی" توجیه کرد و سخنان حضرت "علی" را، با عمل قرآن سوزی حضرت "عثمان" تایید، اما چگونه میتوان تظاهرات و هیاهوی مسلمانان افغانستان را با سکوت آگاهانه مسلمانان دنیا تفسیر نمود؟ مگر نه اینست که مسلمانیی بخشی زیاد از مردم افغانستان معجونی از ایمان و بیخردیست، و این معجون چه لذیذ و گواراست برای آنانیکه با در دست گرفتن قرآن (ملا،مولوی،) مردم را در جهل مرکب فرو و فروتر مینماید تا دکان به گشادی آسمان رونق بیشتری یابد نه ترس از این دارند مبادا مردم روزی شعورشان در حدی برسد که حبه و دستار بیگیرد از شیخ و فرش میکده ها را زعبا نمایند .

مگر خداوند خود نفرموده است که إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحافِظُون (همانا ما قرآن را نازل و خود آن را حفظ خواهيم كرد( پس نگرانی مسلمانان افغانستانی چیست؟ اگر واقعن سوزاندن قرآن توسط نیروهای امریکایی اهانت محسوب میشود، چرا سوزاندن قرآن و تخریب مساجد توسط طالبان اهانت نیست؟.

بنظر میرسد طالبان در نا مقدس بودن این کتاب آگاهی بیشتر از هر کس دیگر دارد، اگر چنین نیست پس چرا آنان قرآنها را بدون هیچ هراسی به آتش میشکند و مساجد را تخریب میکنند!؟ در رسانه آمده است:

"طالبان روز 28 اسد 1389 با حمله انتحاری در مسجد ناحیه دوم شهر فراه، جمعه هفدهم میزان 1389 با حمله انتحاری در مسجد جامع شهر تالقان، پنجشنبه 23سرطان 1390 با حمله انتحاری در مسجد قندهار، یکشنبه پانزدهم عقرب 1390 با حمله انتحاری در نماز عید قربان در حسن تال بغلان، جمعه هژدهم قوس1390 با حمله انتحاری در مسجد غازی آباد کنر، و . . . ده ها نفر را به قتل رساندند و ده ها جلد قرآنکریم را در آتش انتحار و انفجار خود در این مساجد سوختاندند".

تمام این حملات را طالبان با افتخار به عهده گرفته اند و جهاد فی سبیل الله نامیدند، ولی مردم شاهد محکوم نمودن این اهانت ها از سوی علمای کرام نبودند، و نه پنج نفر تظاهر کننده به خاطر این جنایت ها و اهانت ها قدم رنجه نفرمودند.

نمونه های از این نوع جنایات و سوختاندن قرآن در تاریخ افغانستان مومن پرور به ثبت رسیده است ، در سراج‌التواریخ آمده است "مردم ملاخیل از این نوازش او که به ایما و اشارة ایشان مردمِ هزاره را نکوهش نموده جسور گردیده، چهل و دو نفر مرد زن و پسر و دختر را با چهار جلد کلام‌الله‌ که هزارگان آن را شفیع ساختند، از قومِ چهارصد خانة هزارة دایزنگی واقع قربِ حجرستان زنده به‌آتش سوخته و رئوسِ سوختگانِ هزارگان را با قرآن‌های سوخته در کابل آورده، چون این امر به تحریکِ والی و امین‌الله خان از قوه به‌فعل بوده، از مردمِ ملاخیل مراسمِ باز پرس به روی روز نیامد."

مثل زنده تر که همگان شاهد آن بودیم حمله کوچی ها به بهسود در سال 1388 که مسجدی را به آتش کشیدند و قرآنهای بیشماری را نیز به کام آتش انداختند، تصاویر آن اهانات از طریق رسانه نشر گردید اما آن روزگار مسلمانان و مومنان از کنار ان جنایات با خونسردی گذشتند، چرا؟ چون ملاها و مولوی ها از هیچ منبع پول دریافت نکردند تا ایمان مردم را به میدان خرد باختگی لیلام و حراج کند.

تمام این شواهد و مستنداد بیانگر، آن سخنان خلیفه چهارم و امام اول شیعیان است که گفته بود:"کاغذ و خط مقدس نیست! این معنی و پیام است که مقدس است". اگر معنی و پیام ، قرآن مقدس باشد ده ها مثال میتوان آورد،اهانت که از سوی مسلمانان بخصوص از سوی آنانکه ترویج کننده و مبلغ دین هستند به این کتاب صورت گرفته است، ازغیر مسلمانان اصلن به حساب نمی آید.!

واکنش های که در برابر قرآن سوزی پایگاه بگرام در این چند روزی اخیر نمایش داده شد و باعث کشته شدن نزدیک به 50 نفر وبه زخمی شدن صدها تن انجامید و ده ها یتیم و بیوه به جامعه تحمیل کرد یک مسئله را به خوبی میرساند آن اینکه شعور مردم را تعداد از ملا و مولوی به نام دین و پاسداری از آن در دست دارند، که خود در قرآن سوزی های طالبان همدست هستند، کسی حتی از مکه آنجا که صاحب این کتاب (الله) مسکن دارد و قرآنش را آنجا نازل فرمود، ندای نشینید، این چه معجزه یست که مردم ما را نصیب گشته است؟ و کلید این زولانه و زنجیر که به آن در بند کشیده شده ایم در کجا و در چیست؟


الف- صحیح بخاری، جلد6، صفحه99، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع
ب- فتح الباری، ابن حجر، جلد9، صفحه18، ناشر: دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، لبنان
ج- کنز العمال، متقی هندی، جلد2، صفحه581، ناشر: موسسة الرسالة، بیروت، لبنان
د- تفسیر قرطبی، جلد1، صفحه52، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
- سراج‌التواریخ، جلدچهارم، بخشِ سوم، ص ۴۴

على (ع) صفحه 70 دكتر على شريعتى
- کابل پرس

"گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"

وقتی سینه مالا مال درد میشود ! وقتی شانه هایت بار سنگین غم و مصیبت را نمیتواند تحمل کند ! وقتی زانوهایت دیگر توانای ایستادن را ندارد به ناچار مشت هایت را گره میکنی و فریاد میکشی تا آن درد درون سینه و آن بار سنگین روی شانه هایت و آن رمق که از زانوهایت رفته اند تورا نابود نسازد. این چیغ نامه را بخوانید.

"گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"

این نوشته یک هذیان است، هذیان مطلق، هیچ چیز دیگر نیست نه تحلیل است نه گزارش است نه مقاله است، اگر انتظار چنین چیزهایی را دارید وقت گرانبهای تان را برای خواندن این سیاهه، هدر ندهید. این سیاهه فقط یک ماتم است، یک مخته است، آه سرد است، یک واویلا است، یک جیغ است، جیییییییغ. به قول مولانا این یک عربده است.

پس یا گوش بده عربده را و دست منه بر دهنم. یا اگر حوصله واویلای ما را نداری سر خویش گیر و سودای خود را باش که ما بد رقم سرخورده و سراسیمه و سیه روزیم و مجال قیل و قال های فلسفی، علمی، فرهنگی و هیچ "یی" دیگری را، فعلا نداریم.

فعلا، فقط می خواهم جیغ بکشم. جیییییییییییییغ، از آن سان که حماقت تاریخی هزاره ها را ویران کند. می خواهم داد بزنم. دااااااااااد، آنقدر که نشئه تاریخی این قوم لجوج را که به هیچ دلباخته است، بپراند.

قومی که هستی خود را با هیچ قمار می زند و از جانش برای آقایی، مایه می گذارد که اگر بود بیشتر سوارش می شد، بیشتر شلاقش می زد و عمیق تر خرش می کرد.

از هیچ کس بخاطر این نوشته پوزش نمی خواهم و همه فحش هایی را که در کامنت های بعدی نصیبم خواهد شد، به جان می خرم . اما دیگر واقعا می خواهم بر تمامی باورهای این قوم گیج عاشق هیچ، تازیانه بزنم.

این نوشته یک تف سربالا است، تفی بر آبروی مذهبی هرچه شیعه در جهان است، هرگاه خیلی از این نوشته عصبانی شدید، زحمتی بکشید و تصاویر روزعاشورای کابل را ببینید.

به ناله مادری که سه فرزند جوانش را یکجا از دست داده است گوش کنید و به فریاد های گوش خراشی که جگر سنگ را می خراشد، نیز. به کفش های بازمانده از قربانیان درنگ کنید، هییچ کدام حتی کفش نوی نداشته اند، هیچ کدام لباس گرم نداشته اند و هیچ کدام شکم سیری را تجربه نکرده اند. چه مستانه و بی خبر به کشتارگاه برده شدند.

قصاب عاشورای کابل، شب قبل از انتحار از شوق پلک بهم نزده است، یکسره کیف کرده که فردا چه راحت و بی زحمت به گنج می زند. ( در افغانستان به محلی که گوسفندها و گاو ها را برای فروش می آورند گنج می گوید) قصاب عاشورای کابل، شب قبل می داند که فردا فقط کافی است تیغ تیزی داشته باشد، شکارها خود به سوی تیغ می آیند. شکارهای عجیب، شکارهایی که خود نیز خون خود را می ریزند، شکارهایی که با خنجرگ ها و چاقو های کوچک بر شانه و پهلو و سر خود می زنند و حسرت بازماندن از کاروان هفتاد دو نفری را می خورند که لب تشنه از دم تیغ شمر گذشتند.

قصاب عاشورای کابل کل زحمتی را که باید بکشد، آماده کردن تیغی هرچند بزرگتر و تیزتر است. همین، خون تا بخواهد هست. تن تا بخواهد هست. یک شهر سراسر مست و فدایی. با سربندهای ثارالله و ثار الحسین.

در همه تاریخ بشریت قومی را دیده اید که چنین بی زحمت درو شوند. شصت کشته 120 زخمی، در یک چشم بهم زدن.

حالا چه کسی گور بکند؟ زیاد است، تیر به قلب قومی که خورده که همه هنرشان، گورکنی و ماتم بر گورهای سرد است. این سوال سوال مهمی نیست. سوال این است که زخمی ها چه سرنوشتی خواهند داشت؟ شصت کراچی بی صاحب شده است و شصت خانواده بی نان آور، آیا کسی به فکر "آبه بختاور" که از این پس گرسنه خواهد ماند هست. یا به فکر خاور که مجبور خواهد شد تنش را حراج، سیری شکم خود و خانواده بی سرپرستش کند؟ واییییییی از این حماقت بی پایان.

سال گذشته در جمهوری سکوت مقاله ای با عنوان " روایت تجربی از زیستن ایدئولوژیک" نوشتم که در بخشهای پایانی آن چنین آمده بود: "کوفتن بر طبل کارنوالی عاشورا، مست کننده است، مستی خیلی به سادگی آدم را به زیستن ایدئولوژیک سوق می دهد و ملتی که دچار این بیماری شود، تاوان کلانی خواهد داد. اعتقاد شخصی من این است که هزاره ها هرچه زود تر از این سماع عاشقانه در آیند، به همان پیمانه حیات شان را زود تر و بیشتر ضمانت کرده اند".

حالا اما شد آنچه که نباید می شد، سیلی بنیان کنی که من دیده بودم و فریاد کردم، بالاخره آمد، بیش از 50 هزاره در به در را با خود به گور برد و 120 هزاره دیگر را لنگ و لاش بردوش خانواده های بی همه چیزش گذاشت.

من از نخستین سالهایی که عاشورای کارنوالی در افغانستان رایج شده بود، نگران چنین روزی بودم و بارها به هرکه و هرکجا رسیدم گفتم این درست نیست.

خداوند قربانیان این حادثه را غریق رحمت کند، حمله به آدمهای بی دفاع و بی گناه در هیچ آئیینی قابل دفاع نیست و با کسانی که دست به چنین کشتار وحشتناکی می زنند، نمی توان بحث و جدل کرد.

از این رو، روی سخنان من با خود "ما" است، مای هزاره شیعه. مایی که هر روز در پاکستان و افغانستان به بهانه های مختلفی کشته می شویم.

ولی به جای اینکه از خود بپرسیم که چرا کشته می شویم و چرا ما را می کشند، گوش فلک را کر می کنیم که آهای ما را کشتند.

راه نجات ما، در درنگ کردن و تامل بیشتر بر کردار و پندار خود ما است. ما چرا آنقدر دیگران را به تنگ می آریم تا به جنگ آیند.

شیعیان عزیز، برای لحظه ای چشمانشان را ببندند و تصور کنند در شهری زندگی می کنند که مثلا یک اقلیت 20 درصدی سنی، همه جای شهر را پراز عکس عمر، خلیفه سوم مسلمانان کرده است.

زیر هرکدام از این عکسها چیزی نوشته است، شب و روز نام او را در بلندگوها جیغ می کشند و شهر را کر کرده اند. به "پهلوی شکسته حضرت زهرا سلام الله علیها " قسم که طاقت نمی آورند.

من نمی دانم هزاره ها با عاشورای کارنوالی در پی چی هستند؟ آیا این طوری خوب تر عزاداری می شود؟ ایا اینطوری دیگران حسین را خوبتر و بهتر و بیشتر می شناسند؟ آیا شیفته خلق و خوی حسین می شوند؟

بدون شک، مسئول خون کسانی که در روزعاشورا در کابل مزار و قندهار کشته شدند، کسانی اند که رسم عاشورای کارنوالی را بنیانگذاردند.

پاسخگوی خون این کشته شدگان باید کسانی باشند که با عمق بخشیدن به تحمیق مذهبی، فقط به فکر پر کردن جیب خود و مست کردن خلقی بی همه چیز اند و قومی که از عاملان مرگ شان نتوانند بازخواست کنند، راهی به سوی نجات ندارند.

نوش جان شیخ، شیخ دیروز بر منبر از خون و قیام می گفت، هی خون گفت و قیام گفت آنقدر از خون و قیام خواند تا به قیام آورد و به خون کشاند.

حالا که ما به خون خویش غرقیم شیخ که به احتمال زیاد حاجی سید آقا هم هست، نماز میت می خواند. بعد، حلوای هفتم اش را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

حالا ما ماتم گرفته ایم و شیخ با آرامش کامل و آداب تمام، نماز میت می خواند، الله اکبر به توان شصت. بعد، حلوای هفتم را می خورد، شب دهم و شب سیزدهم و شب چهلم و سالگرد شهدا و دهها مناسبت دیگر در راه است ونان شیخ در روغن، از خیل شهیدان لابد چند بیوه ای هم بجا مانده است که رسیدگی به آنها را نیز حاج سید آقا، مسئولیت خود می داند. تا عاشورای دیگر یا نصیب.

ما، اما بدون آنکه از شیخ بپرسیم. دم به دم چوب هستی مان را زیر دیگ حلوای شب هفت مان، می سوزانیم تا شیخ کیکره ای کند و آوازش در عاشورای بعدی چاق تر باشد.

آیا راهی برای نجات مان هست؟ آخخخخخخخخخخخخخ از این درد می درمان ...

نویسنده : نفر سوم  - جمهوری سکوت

 

علیا ماجد المهدی دختر عریان در فصل بهار عربی

علیا ماجد المهدی دختر عریان در فصل بهار عربی

جوانان عرب هنگام که به سرکها و خیابانها آمدند به تنها چیزی که می اندیشیدند آزادی و حقوق شهروندیشان به عنوان انسانهای قرن ۲۱ بود٬ عوامل دیگر را نیز نباید نادیده گرفت٬ ستم و رخت بر بستن عدالت ٬فساد حكومت و حكومت كنندگان، طبقه اي شدن جامعه و جداي اش از طبقه ممتاز و تبديل جامعه به اكثريت پائين دست و اقليت بالادست و دست باز داشتن اقلیت فرادست در استفاده از منافع و امكانات جامعه ده ها موارد دیگر که باعث شد تا فصل تازه ی در جغرافیای عرب پدیدار گردد و (بهار عربی ) را در ادبیات سیاسی و اجتماعی جهان رایج سازد.

سوال که اینجا مطرح میشود اینست آیا واقعن این نسیم بهاری توانسته است تا فضای را ایجاد کند که مجال برای گلهای نشگفته ی بدهد تا در این گلستان با رنگ و بوی خودش رشد و نمو کنند؟ به نظر من پاسخ این سوال را علیا ماجد دختر بیست ساله وبلاگ نویس و دانشجوی “رشته علوم ارتباطات در قاهره مصر" با گذشتن عکس عریان از خودش در ویبلاگ که خود مدیریت میکند به خوبی داده است.

علیا ماجد المهدی از جمله جوانان مصری بود که در فروپاشی و سقوط حکومت حسنی مبارک در حد توانش نقش بازی کرده بود٬ حال سرخورده و نگران از آینده - آینده که بنیادگرایان اسلامی (اخوان المسلمین ) برای او و برای هزاران زن و دختر مصری رقم خواهد زد٬ آرمانها و آروزی های که نتنها بر آورده نشد بلکه آن آزادی نسبی که داشتند را نیز از دست داده مینگرند و حال ٬در واکنش به این سرخوردگی راه دیگری را برای مبارزه آغاز کرده است٬ راهی که حتی سکولارهای مصری را نیز به واکنش منفی واداشته است٬ و این حرکت رانفی میکنند .ویلاگ علیا با بیش از یک میلیون بازدید کننده در روز و هزارن کامنت که اکثریت آنان (مردها ) با این حرکت موافق نبوده اند و تعداد هم که حرکت علیا ماجد را ستایش کرده اند اکثرن زنان و دختران اند ٬ با شکستن رکورد پربیننده ترین ویبلاگ در جهان این رکورد را به نام خود ثبت کرد٬ خبر انتشار عکس برهنه ی این ویبلاگ نویس جوان در زمان بسیار اندک قصه و نقل هر مجلس در سراسر جهان عرب شد و با کمک رسانه های جهانی این خبر به سراسر جهان منتشر گردید.

آیا این گونه اعتراض در جغرافیای عرب و جهان اسلام پذیرفتنی است؟ به تصور من بهترین جواب همان واکنش گروهای اسلامی که خواهان حد شرعی برای علیا ماجد شده اند میتواند باشد.

علیا ماجد در ویبلاگ مشترک با دوست پسرش شعار را گذاشته است که نگاه هر بیننده را به خود جلب میکند «آزادی دادنی نیست بلکه گرفتنی است» و «مصر نه عربی است نه اسلامی، فقط مصری است.»

و این عید خونین از آن رویایی شیرین آغاز یافت

و این عید خونین از آن رویایی شیرین آغاز یافت

بار دیگر عید، این فرخنده ترین و سرخ ترین جشن برای یک چهارم جمعیت کره زمین از راه رسید.

قربان و قربانی که لذت بخش ترین و رنگین ترین بخش از این مناسک است، معامله یست میان عبد و معبود، بنده میخواهد در این آزمونگاه بنده گی اش را به نمایش بگذارد٬ و خدا، خدا بودن اش را به تماشا بنشاند.

بنده میخواهد بر یگانه بودن او (الله)  شهادت بدهد "لا شریک لک لبیک" و خدا از شنیدن این ندا ها در خلقت این مخلوق بر خویشتن احسن بگوید.

خداوند بندگانش را به سوی خود فرا خوانده است و بندگان در پاسخ به این فراخوان با شعار« لبیک اللهم لبیک »  به سوی او شتابانند.

میشتباند تا خود نباشند، خود نبینند و خود ندانند، هیچ باشند و جز او (الله ) هیچ نگویند و هیچ ندانند و تکیه کنند بر حکمت او، حکمت که بریدن و ریختن و سر خ کردن زمین و آخرین نفس‌های دلخراش، برای جاندادن، و دلخراش ترین صحنه‌های دست و پا زدن ها.

و حکمت او در خواب ابراهیم - خلیل اش ، جاری شد و امروز پس از قرن‌ها امتداد یافت و ساری گشت.

ابراهیم : پسرم برخیز که خداوند " آن بخشنده مهربان " خواسته است تا تورا در پیش گاه اش قربانی کنم ، دشنه و شاه رگ ، کارت و گلوی اسماعیل و ایمان ابراهیم خلیل، برای این آزمون بزرگ آماده گشت ،  آزمون یست بس دشوار! ، گویند دشنه، شاه رگ اسماعیل را نمی برد و خداوند گوسفندی را برای قربانی در کنار او قرار میدهد تا گلویش بریده شود تا ابراهیم قربانی را انجام داده باشد و خداوند به قربانی اش رسیده باشد، و این عملیه را گویند حکمت ، حکمت که  فرض و واجب میگردد برای بندگان با ایمانش، تا سالانه و در چنین روزی‌ با ذبح کردن و گردن زدن این حیوانات اهلی و ریختن میلیون ها لیتر خون در روی زمین باعث خوشنودی الله شوند و تقرب پیدا کنند و تقوا و ایمان شان را در محضر او (الله) به نمایش بگذارند.

این سنت (دشنه و شاه رگ) از گلوی انسان آغاز یافت و با گلوی انسانها و حیوانات تداوم پیدا کرد و ایمانداران با ایمان تر از ابراهیم و اسماعیل در چهار سوی جهان مخصوصاً افغانستان، امروز آن عمل خونین را که طی یک فرایند حکمتی نتوانستند به انجام برسانند به نکته آغازین اش بر گرداندند و به انجام رساندند و میرسانند! و میرسانند !و دیگر هیچ حکمتی در کار نیست! تا جلوی این خون  ریختن ها و گردن زدن ها  به «نام و بخاطر رضایی او » متوقف گردد.

سیمین بارکزی با لت و کوب به شفاخانه منتقل شد

سیمین بارکزی با لت و کوب به شفاخانه منتقل شد

نیروی های دولتی ساعت ۱۰ شب روز پنج شنبه ۱۳ اکتبر  به خیمه ی که خانم سیمین بارکزی در آن اعتصاب غذا کرده بود یورش برده و وی را با بی حرمتی و  ضرب و شتم در حالیکه سیرم در دست داشت کشان کشان به سوی آمبولانس آورده شد  و به شفاخانه چهارصدبستر کابل منتقل گردید. خیمه خانم بارکزی و خیمه های اطراف آن که به حمایت از اعتصاب غذا این خانم بر پا گردیده بود توسط نیروهای امنیتی جمع آوری گردید. خانم بارکزی در تماس تلفنی که از شفاخانه چهارصد بستر کابل داشتُ  گفت: که اورا لت و کوب نموده اند و میپرسید گناهش چیست که چنین بیرحمانه با او برخورد شده است خانم بارکزی اضافه کرد آنها مرا میخواهند بکشد٬ مرا میخواهند بی هوش کنند. من نمیخواهم اینجا (شفاخانه) بمانم.

این یورش پس از آن صورت گرفت که شورای علمای افغانستان طی یک فتوا٬ اعتصاب غذا را یک عمل حرام اعلام نمود و گفته شد چنانچه کسی بر اثر اعتصاب غذا جانش را از دست بدهد مرگ او نیز حرام است .

خانم بارکزی از دوازده روز به اینسو در  اعتراض به حذف نامش از فهرست نمایندگان مجلس، دست به اعتصاب غذا زده و خواستار بازنگری آرای انتخاباتی خود شده بود.

تورنتو فریاد عدالت خواهی هزاره ها را به تماشا نشست

 

تورنتو فریاد عدالت خواهی هزاره ها را به تماشا نشست!

روز اول ماه اکتبر ۲۰۱۱ صدها تن از هزاره های مقیم شهر تورنتو و حومه٬ هم از زن و مرد پیر و جوان بنابر فراخوان عمومی در اعتراض به کشتار سیستماتیک مردم هزاره در شهر کویته پاکستان و افغانستان در مرکز شهر تورنتو حضور به هم رساندند. تظاهرات ساعت دو بعد از ظهر در تقاطع سرک دانداس و سرک یانگ آغاز یافت تظاهر کنندگان با شعار های علیه حکومت پاکستان سازمان های تروریستی و حامیان آنها توجه رهگذران و رسانه ها را به خود جلب کرد٬ تظاهر کنندگان پس از یک ساعت سر دادن شعار حرکت خویش را به سوی پارلمان ایالتی آنتاریو با سر دادن شعار آغاز نمودند تظاهرات که توسط گروه از پولیس شهر مشایعت میشد مسیر از قبل تعیین شده را با امنیت کامل طی نمودند و در توقف یک ساعته در جلو ساختمان پارلمان آیالتی ُ آقای جواد علی چنگیزی رییس هزاره اسوسیشن که این حرکت مدنی را سازماندهی کرده بود با سخنان هدف از برگذاری تظاهرات و چگونگی حادثه خونین که در شهر کویته پاکستان اتفاق افتاده بود به شرکت کنندگان با زبان انگلیسی شرح داد٬ او گفت: توریستان در مسیر شهر کویته به سوی مرز کشور ایران هنگام که بس را متوقف کردند ۲۶ شش تن از مسافرین را که چهره های هزارگی داشتند پس از شناسای از بس پیاده نموده و در یک صف ایستاده و به سوی آنها رگبار نمودند. سه تن دیگر پس از آن به قتل رسیدند که با امبولانس ها به هدف منتقل ساختن اجساد به شهر راهی محل حادثه گردیده بودند که در مسیر راه با حمله مسلحانه تروریستان مواجه میشوند و در نتیجه ۳تن کشته و ۵ تن دیگر شدیدا زخم بر میدارند در مجموع حادثه آن شب ۲۹ کشته و ۵ زخمی که همگی از قوم هزاره بودند را در پی داشت . جواد علی چنگیزی هنگام که این حادثه دلخراش را شرح میداد نتوانست جلو اشکهایش را بگیرید تعداد دیگر از تظاهر کنندگان نیز تحت تاثیر قرار گرفتند و اشک گونه هایشان را مرطوب ساخت.

عارف حسین  که گلویش را عقده گرفته بود و عمیقا متاثر بود با سخنانش عمل ناجوان مردانه ی توریستان را محکوم کرد و بروح کشته شدگان حادثه اخیر درود فرستاد.

 

به تعقیب آن آقای حسین زاهدی که با زبان دری سخن میگفت در سخنان کوتاه این تجمع را همایش مدنی هزاره ها خواند که در مقابل تروریستان ایستاده اند او از قتل عام مزارشریف٬ افشار ٬ یکاولنگ و بامیان یاد کرد و گفت که ما هنوز آن تراژدی ها را فراموش نکردیم و اشاره نمود که بیش از دوصد سال است که هدف کسانی قرار داریم که میخواهند نسل مارا از میان بردارد اما ما (هزاره ها ) در مقابل با فرهنگ خویش با اندیشه های انسان خویش و با اعتراضات مدنی خویش به مصاف آنان ( تروریستان) می ایستم و خواهیم ایستاد او اضافه کرد جهان بداند ما هزاره ها انسانهای متمدن هستیم و به مدنیت باور داریم.

و در آخر آقای عباس حیدر از اعضای هزاره اسویسشن که متن را از قبل آماده کرده بود نیز به شرح حادثه پرداخت و از رسانه ها و جامعه جهانی خواست که حکومت پاکستان را تحت فشار قرار دهد تا خونهای دیگری به ناحق ریخته نشود.

تظاهرات حدود ساعت پنج بعد از ظهر رسما خاتمه یافت و رسانه های خارجی که برای ثبت و تهیه گزارش از شروع تا پایان این تجمع تظاهرکنندهگان را همراهی میکرد مشغول مصاحبه با شرکت کنندگان در این تظاهرات شدند.

همزمان در همین روز دها تظاهرات دیگر در کشور های مختلف از جهان که توسط مردم هزاره سازماندهی شده بود برگزار گردید. گزارش ها حاکی از آن است که روز شنبه اول اکتوبر به عنوان روز همبستگی هزاره ها از سوی مردم هزاره نام گذاری شده است.

( اعتراض مدنی هزارهای مقیم تورنتو کانادا )

 

سکوتت را بشکن!

( اعتراض مدنی هزارهای مقیم تورنتو کانادا )

برادر و خواهر همتبار !

بیا و سکوتت را بشکن! بیا و با عزیزان سوگوارت و با فریاد های در گلو مانده ات و با تاریخ قتل عام شده ات همنوا شو ، و نفرین بفرست به آنانکه جان تو را، اندیشه ی تورا، ایمان و باور تورا تاریخ ، فرهنگ و مدنیت تورا، نشانه گرفته اند.

بیا و با مشت های گره کرده، و با قلب های زخم خورده و سینه های آکنده از درد، فریاد بر آور که ذلت پذیری در کتاب تاریخ و سرنوشتت منقوش نگردیده و نخواهد گشت.

بیا و با همایش مدنی خودت نقاب از چهره های زالو صفتان ، تروریستان و حامیان مذهبی، سیاسی و دولتی بر انداز !

بیا و با آمدنت ، بیاموزان که هنوز و پس از هزاران خونهای به ناحق ریخته شده ، به مدنیت ، جامعه ی مدنی، حقوق بشر و جهان عاری از خشونت باورمندی و محترمش میشماری .

بیا و با ظهور بارانی ات در میادین و میعادگاه ها ، اشک یتیمان ، بیوه زنان ، مادران و پدران را که توسط پست ترین آدم های زمانه ات داغدیده شده اند ، از گونه های به ماتم نشسته شان بربا!

برادر و خواهر همسرنوشت!

بیا و سکوتت را بشکن،

اگر نشکستی، قامتت را میشکنند!

تظاهرات صدها تن از افغانستانی های مقیم تورنتو کانادا

 

کرزی کرزی شرمت باد شرمت باد!

 تظاهرات صدها تن از افغانستانی های مقیم تورنتو کانادا

به روز شنبه نهم جولای ۲۰۱۱ میلادی صدها تن از افغانستانی های مقیم شهر تورنتو ، هملتون، کچنر، لندن و شهر های دیگر ایالت آنتاریوی کانادا علیه مداخلات دوامدار کشور های همسایه عمدتا کشور پاکستان دست به مظاهره مسالمت آمیز زدند.

تظاهرات به ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه صبح در کوین پارک روبروی پارلمان ایالتی در شهر تورنتو آغاز و ساعت یک بعد از ظهر بپایان رسید.

در این تظاهرات تعداد از فرهنگیان فعالان اجتماعی و نمایندگان رسانه های محلی و همچنان یک تن به نمایندگی از پارلمان ایالتی کانادا به سخنرانی پرداختند و پیرامون مداخلات نظامی و سیاسی دولت پاکستان اشارات داشتند.

تظاهر کنندگان با شعارهای علیه حکومت های پاکستان، ایران، افغانستان، طالبان و القاعده که باعث کشتار مردم در افغانستان میشوند خشم و انزجار خویش را با مشت های گره کرده و حنجره مملو از درد فریاد کردند

پاکستان پاکستان - تروریست تروریست !

طالب جنایت میکند - کرزی حمایت میکند !

طالبان القاعده - مزدور ای اس ای است!

ایران ایران - شرمت باد شرمت باد

و شعار های علیه پارلمان کشور و شخص آقای کرزی نیز سر داده شد. تظاهر کنندگان با پیمودن سرک های اطراف پارلمان به صورت نمادین و سر دادن شعار ها در یک صف طولانی باعث ایجاد ترافیک در سرکهای اطراف گردید تظاهرات با موفقیت و بدون هیچ گونه درد سر با قرائت قطعنامه توسط خانم حنیفه فریور بپایان رسید و قطعه نامه مذکور به کنسولگری پاکستان در تورنتو تحویل داده شد.

حضور گسترده ی صدها تن در این تظاهرات از اقوام مختلف در یک روز تابستانی و گرم نشان دهنده ی آن بود که افغانستانی های مقیم کشور کانادا بر سر آنچه که در افغانستان میگذرد بی تفاوت نیستند .




 

چکیده از گفتگو  با بانو ذکیه مجددی

چکیده از گفتگو  با بانو ذکیه مجددی

به بهانه روز مادر

بیست چهارم جوزا به عنوان روز مادر در افغانستان نام گزاری شده است در چنین روزی از مادران و مقام والای آن تجلیل به عمل می آید، بدین بهانه گفتگوی مختصر داشتم با بانو ذکیه مجددی رییس سازمان کمک به مهاجرین افغان در شهر میسسگا ایالت آنتاریوی کشور کانادا، خانم مجددی را میشود به عنوان یک مادر نمونه و یک زن موفق مطرح کرد.

سعی میکنم که این گفتگو را از حالت رایج آن که به صورت فرمولیزه آن نشر میشود خارج کنم و نکات برجسته آن را بصورت فشرده محضر شما خوانندگان گرامی تقدیم نمایم .

وارد دفتر این بانو میشوم، ایشان با مهربانی مادرانه و با احترام خاصی با من احوال پرسی میکند و مرا به نشستن روی چوکی مقابل خودش دعوت میکند هنگام که گفتگو را آغاز میکنم صداقت خاصی را در کلامش میابم سیمای این بانو پنج دهه تجربه از زندگی را نمایش میدهد، این پنج دهه تجربه زندگی، از او صخره ی استوار ساخته است و اعتماد به نفس آهنین به او به وجود آورده است.

خانم مجددی مادر چهار فرزند دختر است که سه فرزند از این بانو با موفقیت تحصیلات عالی را در رشته های مختلف به اتمام رسانده است و فرزند چهارم او در دانشگاه مکمستر در سال سوم درسی مشغول تحصیل میباشد.


بانو مجددی در سال 1979 به دلیل خشونت و ظلم که علیه این خانواده صورت گرفته بود افغانستان را ترک میکند، او می گوید 97 نفر از خانوداه مجددی با سر کار آمدن حکومت کمونیستی به قتل رسیده است که از جمله 18 نفر آن از اعضای خانواده خودش میباشد.


او از تلاش هایش برای کمک به مجاهدین در پاکستان یاد کرد که چگونه خانه به خانه اعانه جمع آوری میکرده است تا به مجاهدین آن زمان کمک کند. او از درد و رنج که هموطنانش در افغانستان و در طول این سه دهه متحمل شده است و هر آنچه که بر این سرزمین گذشته است به شدت ناراحت به نظر میرسد و دم بدم آه و افسوس میکشید.

خانم مجددی بعد از ازدواج عازم کشور آلمان میشود و نه سال از عمرش را در آنجا میگذاراند و نزدیک به بیست دو سال است که در کانادا زندگی میکند ایشان از مشکلات و اتهامات که در کانادا به او نسبت داده شده بود یاد آوری میکند و از تلاش هایش برای تبرئه آن اتهامها بی اساس .

ایشان به یاد میاورد که چگونه با صلابت و استواری در مدت سه سال، حکومت کانادا را متقاعد میسازد که این اتهام یک دسیسه سیاسی بوده و واقعیت نداشته بود. ایشان از گرفتن غرامت نزدیک به دوصد هزار دالر از سوی ارگان های دولتی را برای اشتباه که مرتکب شده بودند خوداری کرده ، و گرفتن آن مبلغ غرامت را، توهین به خودش میدانسته است.
این بانو پس از آنکه دادگاه کانادا اورا از اتهامهای وارده تبرئه میکند در پی خدمت به هموطنانش قدم میگذارد و با بنیانگذاری "سازمان حمایت از مهاجرین افغانستانی" فعالیت های رضاکارانه ی را با تعداد از همکارانش آغاز میکند ، و در سال 2009 میلادی این سازمان به صورت رسمی دفتر کاری اش را با حضور مقامات محلی و نمایندگان احزاب سیاسی افتتاح میکند.
خانم مجددی به صدها خانواده ی اشاره میکند که از سوی این سازمان خدمات لازم را دریافت کرده است و او افتخار میکند که توانسته است در خدمت هموطنانش باشد.

حمایتهای این سازمان به مدیریت بانو مجددی باعث شده تا ده ها خانواده از کشور های مختلف ، عمده تا از کشورهای ایران و پاکستان به عنوان مهاجر در کشور کانادا پذیرفته شود و ده ها پرونده متقاضیان مهاجرت از افغانها در حال حاضر تحت برسی و مراحل پروسس خودش را طی میکند.

در پرسش به این سوال که آیا هموطنان ما از کشور دیگر نظیر پاکستان ، ایران و سایر کشورها میتوانند از طریق این سازمان متقاضی مهاجرت به کانادا گردد؟ ایشان افزودند البته که میتوانند از این سازمان حمایت دریافت کنند اما بعضی ملاحظات است که باید متقاضی از آن آگاهی بیابد. 


در آخر صحبت ها، با شوخی از ایشان میپرسم شما که در در اوایل جهاد فعالیت های زیادی داشتید و با سران و رهبران جهادی از نزدیک آشنایی داشته و احترام زیادی به آنان دارید، تصور نمی کنید که تمام دست آورد های جهاد را بخاطر بدست گرفتن قدرت پس از سقوط حکومت نجیب الله و با راه انداختن جنگ های داخلی در طول آن چهار سال برباد داده اند؟ با لبخند گفت: من به علما و به علمیت شان احترام دارم و با عملکرد های سیاسی شان هرگز موافق نیستم حتی به کاکایم (عمو) حضرت صبغت الله مجددی.
گفتم آخرین جمله ی که دوست دارید بفرماید! میگوید: مردمم را دوست دارم و خدمت به آنان را افتخار میدانم.

ویبسایت این سازمان کلیک کنید

خسر زهرا موسوى ميگويد که افرادى ميخواهند پسرش را در زندان بکشند

خسر زهرا موسوى ميگويد که افرادى ميخواهند پسرش را در زندان بکشند

 

کابل (پژواک ٢ جوزا٩٠):  خانوادۀ خواجه عبدالرفيع  که متهم به تيزاب پاشى بر روى رزاق مامون است، ادعا ميکند که زهرا موسوى با برخى از  افراد ديگر، قصد دارند پسرش را در زندان به قتل برسانند.

اين تيزاب پاشى، شام   ٢٨ جدى سال گذشته  در مکروريان سوم، نزديک منزل  مامون صورت گرفت  و بعداً خواجه عبدالرفيع (شوهر زهرا موسوى)، در پيوند به تيزاب پاشى بازداشت شد.

 در وقت تيزاب پاشى، آثار تيزاب  بصورت رفيع نيز ديده ميشد و چشمانش تاحدى آسيب  ديده بود.

خواجه محمد پدر رفيع (خسر  زهرا موسوى)، ادعا ميکند که از يکماه بدينسو، يکتعداد افراد با او تماس ميگيرند و خواهان پخش نکردن اسناد و شواهد، از سوى وى شده اند.رزاق مامون و رفیع

وى به آژانس خبرى پژواک گفت: ((پنج نفر هميشه در هر گوشه و کنار برايم ميگويند اگر اسناد را براى ما نتى، توره در بيرون از زندان و رفيع  ره در زندان ميکشيم.))

پدر رفيع، مدعى است که  ارتباط نامشروع ميان رزاق مامون و زهرا موسوى،  سبب تيزاب پاشى بصورت مامون شد و  زهرا، علاوه  بر مامون با افراد ديگر نيز ارتباط نامشروع داشت.

وى افزود: ((تماس هايى که از سوى همچو افراد صورت گرفته، ما آنرا با پوليس در جريان گذاشته ايم.))

سمونوال  محمد ظاهر رييس تحقيقات جنايى زون ١٠١ آسمايى کابل ميگويد که پدر رفيع، آنها را در جريان اين تهديد گذاشته و تحقيقات پوليس در مورد افرادى که پدر رفيع را تهديد کرده اند، جريان دارد.

وى به  پژواک  گفت که فرد بازداشت شده، از نگاه روانى مشکل دارد و يکتعداد افراد را متهم ميسازد.

به گفتۀ  وى، فرد بازداشت شده در تحقيقات ابتدايى، به پوليس نيز گفته بود به خاطر اينکه به مامون جزا داده باشد، اين کار را کرده است.

پدر رفيع، اسنادى را که شامل  نوار ويديويى و صوتى و اسناد کتبى است، به دسترس خبرنگار پژواک قرار داده و بيانگر تصويرى از سخنان رفيع است که قبل از بازداشت وی توسط پوليس ثبت شده است.

در اين نوار که در منزل پدر رفيع ثبت گرديده، وى علت تيزاب پاشى بر روى مامون را، داشتن روابط نامشروع خانمش با مامون بيان کرده و گفته است که چند بار، در مورد با خانمش صحبت کرده  تا از همچو ارتباط دست بکشد.

او در اين نوار ميگويد که خانمش، شب ها و روزها با مامون گذشت و گذار داشت؛ چند بار او خانمش را ممانعت  کرد تا  با مامون و افراد ديگر، روابط خود را قطع نمايد.

رفيع، در نوار صوتى در اوقات مختلف از خانمش ميخواهد که "از رزاق مامون که يک فردعياش و مشروبخوار است"، دورى کند. 

موصوف به خانمش ميگويد: ((تو خو اوره ميشناسى، چرا باز همراه او در موتر او به هرجاى ميروى؛ مه از خاطر تو از همه جدا شدم، ولى تو از اين کارهايت دست نميکشى.))

خواجه  محمد ٧٢ ساله با ذکر اينکه هيچ افغان نميخواهد به ناموسش تجاوز و يا بى حرمتى صورت بگيرد، به پژواک گفت که  بى بندو بارى زهرا و ارتباطى که با مامون داشت، سبب بدنامى آنها شده است  و پسرش اين کار را به خاطرى  انجام داده که به ناموسش تجاوز شده بود.

خواجه عبدالرفيع، در مصاحبۀ  ٤دلو  سال گذشته، در مقر رياست تحقيقات جنايى زون ١٠١ آسمايى کابل ، به پژواک گفته بود: ((اگر اين کار (تيزاب پاشى) را نميکردم، زنده گى خانم و اطفالم  در خطر بود.))

به گفتۀ وى، زمانيکه در ٢٢جدى سال گذشته، از کمپ ايگر (محل وظيفه اش) به سوى خانه مى آمد، در پايکوب نصوار (قلعه فتح الله شهر کابل)؛  يک  موتر سرف سياه سرمه يى رنگ، در مقابلش توقف نمود و سه سرنشين آن، برايش گفتند که برمامون تيزاب پاشى کند.

رفيع  که  در هشت سال اخير،  به حيث ترجمان در سفارت امريکا کار ميکرد، ميگويد که  از جملۀ اين افراد، يکى به لهجۀ ايرانى، دومى به شکل هزاره گى ايرانى شکل، و سومى درى  صحبت ميکرد.

قرار اظهارات وى، سرنشينان سرف که او آنها را نمى شناخت، در تعقيبش بودند و چند روز  متواتر الى روز تيزاب پاشى بر مامون، درمسير منزلش باوى در تماس بودند و مکرراً ميخواستند تا وى بر صورت مامون، تيزاب بپاشد.

روزيکه رفيع توسط پوليس کابل بازداشت شد، ميگفت  که شايد افراد يادشده به دستور ايران، وى را مجبور به تيزاب پاشى ميکرد؛ زيرا مامون اخيراً کتابى به نام (رد پاى فرعون) را چاپ نموده، که در آن از افشاى دسايس ايران عليه افغانستان سخن گفته شده است. 

رزاق مامون  بعد از  واقعۀ تيزاب پاشى، به حالت زخمى  در شفاخانۀ سردار محمد داوود خان (چهارصد بستر)، به پژواک نيز گفته بودکه در اين حادثه، ايران دخيل است.

وى که در راديو هاى   بی بی سی و آزادی و تلويزيون خصوصی طلوع نيز کار کرده است، در سالهای اخير دست کم چهار کتاب منتشر کرد، که آخرين کتاب او "رد پای فرعون"، عمدتاً به نقش ايران در تحولات سالهای جنگ داخلی در افغانستان، می پردازد.

اما رييس تحقيقات جنايى زون ١٠١ آسمايى کابل گفت:  ((در جريان تحقيقات، کدام مدرک و شواهدى را به دست نياورده ايم تاقناعت ما را حاصل کند که کدام کشور و يا کدام گروه، در تيزاب پاشى دست داشته باشد.)) 

درحاليکه رفيع در تحقيقات ابتدايى، از دست داشتن ايران  در تيزاب پاشى  سخن گفته بود، حالا پدر  رفيع  ميگويد که انگيزۀ اين تيزاب پاشى، ارتباط نامشروع  زهرا موسوى با رزاق مامون بوده است.

پدر رفيع  ادعا کرد که اسناد کتبى و صوتى، به وضاحت نشان ميدهند که روابط نامشروع و جنايتکارانه، بين رزاق مامون و زهرا وجود داشت و دارد. 

وى اضافه کرد: ((زمانيکه هشت سال بعد، رفيع به خانۀ ما آمد و شکايت از خانمش کرد و گفت که خانمش را طلاق ميدهد، من برايش گفتم که طلاق، ديگه هم ماره بدنام ميسازه؛ بايد تعقيب کنى که باکى رابطه داره  و اسناد به دست بياورى.))

وى ادعا  نمود که در مدت يکسال، رفيع باوجوديکه مى دانست خانمش ارتباط نامشروع با مامون و يکتعداد افراد ديگر مانند نجيب الله کابلى (عضوسابق  ولسى جرگه)  دارد، ولى منتظر ماند تا اينکه در مورد، اسناد را جمع آورى کند.

اما نجيب کابلى، هرگونه رابطۀ نامشروع با زهرا موسوى را رد کرده، گفت: ((رابطۀ من با زهرا به سطح ژورناليستى بوده.))

او که  رييس تلويزيون خصوصى (امروز) است، افزود که يکسال قبل زهرا موسوى، بخاطر کار کردن در اين شبکه مراجعه نموده بود؛ اما بنابر اينکه در قرارداد به توافق نرسيدند، زمينۀ کار برايش منتفى شد.

پدر رفيع گفت: ((اگر وضعيت صحى رفيع، بعد از تيزاب پاشى برمامون خوب ميبود، زهرا را نيز  جزا ميداد، ولى چشمانش به کلى ازبين رفته بود و توان  ديد و جزا دادن را نداشت.)) 

پدر رفیع هنگام مصاحبه با پژواک

او  از دولت خواست تا افرادى  را که عاملين اصلى اين تيزاب پاشى اند نيز بازداشت نمايد و مورد پيگرد قانونى قرار بدهد.

خواجه محمد که  بيش از ٣٠ سال به حيث معلم  و رييس مجتمع فرهنگى و علمى افغانستان کار کرده است، اظهار داشت: با آنکه چند بار به څارنوالى و مقام اول معاونت رياست جمهورى مراجعه کرده، ولى رزاق مامون و زهرا موسوى،تحت پيگرد قرار نگرفته اند.

 وى خاطرنشان ساخت: زهرا موسوى که يکى از شاگردان عبدالرفيع در ايران بود، بعد از  عاشقى باهم ازدواج کردند. 

خواجه محمد گفت: (( نبايد بجاى دزد، صاحب خانه و به عوض قاتل، رهگذر مجازات شود.))

وى افزود بعد از اينکه مامون به  هدايت رياست جمهورى، به تداوى به هندوستان انتقال داده شد، زهرا نيز به هندوستان رفت  و بعد از چندى دوباره به کابل برگشت؛ با آنکه لوى څارنوالى به ارگانهاى ذيربط هدايت داده تا زهرا بازداشت و مورد پيگرد قرار بگيرد؛ اما وى اکنون هم به حيث کارمند در وزارت امور زنان ايفاى وظيفه مينمايد.

مامون که  موسس و صاحب امتياز آژانس خبرى بست باستان نيز  است، تا کنون هم در هندوستان به سر ميبرد.

پدر رفيع  از ادارات ذيربط دولت خواست تا براى تداوى پسرش که بخاطر هتک حرمت به ناموسش اين کار  را مرتکب شده است نيز توجه شود و نبايد رفيع که نام و نشان ندارد، از نظر انداخته شود.

وى  افزود: درصورتيکه به خواست آنها توجه صورت نگيرد، به ارگانهاى ديگر نيز مراجعه خواهند کرد.

خواجه محمد گفت: ((از اينکه زهرا در راديوآزادى و  تلويزيون طلوع، با رزاق ارتباط داشت و مردم  به ما طعنه ميدادند، رفيع وى را از کار کشيد.))

بنابر معلومات وى ، زهرا باوجوديکه با مامون يکجا کار نميکرد، ولى بيشترين اوقات با هم بودند.

 وى افزود: ((پسرم کدام آدم بى عقل و بى منطق نبود که اين کار را بکند؛ اما حفاظت از ناموس، وى را مجبور به اين کار کرده است.))

زهرا موسوى، تا حال از اظهار نظر در اين مورد، خوددارى نموده است.

زهرا موسوى ٢٨ ساله، داراى دو پسر  است که بعد از برگشت از ايران در تلويزيون ملى، راديوآزادى، و تلويزيون  خصوصى طلوع، در بخش هاى مختلف ايفاى وظيفه نموده است.

پدر رفيع همچنان ادعا کرد که بعد از بازداشت رفيع، دو نواسه اش لادرک اند و او  روزها در تلاش پيدا کردن آنها است؛ اما تا حال  از سرنوشت شان خبرى نيست.

وى از ارگانهاى عدلى و قضايى خواست تا دو طفل رفيع را به آنها تسليم بدهد؛ تا درآينده جنايتکار به بار نيايند.

 منبع :خبرگزاری پژواک

مصاحبه کننده : خواجه بصيراحمد

اديتور: سليمان هاشمى موسى زى

کاپى ايديتر: محمدشاه عزيزى

صفحه ویژه حادثه تیزاب پاشی به سیمای رزاق مامون روزنامه نگار و نویسنده مطرح افغانستان

 

برگزاری جشن نوروز در شهر هملتون کانادا

برگزاری جشن نوروز در شهر هملتون کانادا

 

گزارش از: ستاد برگزاری جشن نوروز شهر هملتون کانادا

برای دومین سال شهر هملتون کانادا و جامعه افغان کانادایی این شهر شاهد سلسله جشن های نوروزی است . اما جشن امسال با تفاوت زیاد و با شکوه بیشتر از سال گذشته برگزار شد.

ادامه نوشته

صفحه ویژه ی ماجرای اسید پاشی به رزاق مامون

صفحه ویژه ی ماجرای اسید پاشی به رزاق مامون

برای دیدن مطالب روی عناوین آن کلیک کنید

 

حکم بازداشت زهرا موسوی صادر شده بود اما...  رزاق مامون و رفیع

  رفیع هشدار داده بوده که عاقبت وحشتناک در انتظار است(ویدیو کلیپ)                                                          

نامه ی از رزاق مامون به زهرا موسوی   

نامه رفیع به فرزندانش و شرح انگیزه ی سو’ قصد به رزاق مامون    

  مافیای نجیب کابلی و امنیت ملی افغانستان  

  رزاق مامون جاسوس سه جانبه در دام هوس های شیطانی خود  

 طــراح تيــزاب پاشی بر مامـون، کـابلی است يامـــالکی؟              

   رزاق مامون و سناریوی که خوب نساخته بود  

 رفيع، تاوان گناهان چه كسي را پس مي دهد  

Interview with Rafi’s father, who accused sprinkle acid to the Razaq Mamoon’s face

مصاحبه با پدر رفیع متهم به اسیدپاشی به رزاق مامون

غرور پایمال شده ی رفیع و اقبال بلند مامون

مرد که اسید را در نهایت انتخاب کرد

حمله کننده به رزاق مامون اعتراف کرد  

حکم بازداشت زهرا موسوی صادر شده بود اما...

حکم بازداشت زهرا موسوی صادر شده بود اما...

در پیوند به ماجرای اسید پاشی به صورت  آقای رزاق مامون

حکم بازداشت زهرا موسوی جهت تحقیقات و روشن شدن انگیزه حمله با اسید به رزاق مامون  صادر شده بود اما زهرا موسوی نه احضار شد و نه تحت تعقیب قرار گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

درخواست بازداشت زهرا موسوی

برای خواندن مطالب بیشتر و مدارک بیشتر  روی صفحه  نخست کنکاش  کلیک کنید.

رفیع هشدار داده بوده که عاقبت وحشتناک در انتظار است

رفیع هشدار داده بوده که عاقبت وحشتناک در انتظار است

 

رفیع به زهرا موسوی هشدار میدهد که عاقبت وحشتناک در انتظار است اگر دست از رابطه و رفت امد با رزاق مامون برندارد.

رفیع در این فایل صوتی از تهدید شدن زهرا موسوی توسط رزاق مامون یاد میکند که گفته بوده است اگر ارتباط آنان ادامه نیابد فیلم مستهجن اش را روی انترنت خواهد گذشت .

زهرا موسوی این مسئله را رد نمیکند و میگوید من مامون را بخشیدم به خاطر آن تهدید .....  

 برای شنیدن کامل این مشاجره که به صورت کلیپ در آمده است اینجا را کلیک کنید.

http://www.youtube.com/watch?v=H5C_Hx7wPJk&feature=youtube_gdata

 صاحبان رسانه ها در صورت تمایل میتوانند چهار فایل صوتی که در اختیار این ویبلاگ است را از طریق ایمیل دریافت کنند.

در صورت که مایل به دریافت این فایل ها هستید به ادرس زیر ایمیل بفرستید فقط اصحاب رسانه ها و ویبلاگ نویسان

hussain_zahedi@yahoo.com