خدا، غرورش فروریخته است

 

می گویند: "مرد" ها گریه نمی کنند!
اما این مرد گریه می کند، آری، گریه!

اشک ها و هق هق این مرد، فرای از گریه و هق هق یست که ما نظاره گر آنیم! زندگی با این مرد چهل ساله که سرد و گرمش را در چهره ی او به خوبی نمودار نموده، چه کرده است؟

"غرور" در لابلای اشکهایش میلرزد! انگار غرورش را به سوی سکوی مرگ میبرند تا به جرم متولد شدن در سرزمین به نام افغانستان به دارش کشند!

آری! "عبدالروف" صاحب هشت فرزند قد و نیم قد است، اما او اشک می ریزد! سنگینی اشک او نشان از درماندگی و دفن غروریست که او چهل سال به آن تکیه داده بود.

اگر غرور را ستون و صفت زندگی مردان این سرزمین بپنداریم، ستون چهل ساله ی و چندین ساله ی عبدالروف و روف های، این سرزمین چه ساده و ارزان فرو می ریزد، ولی وجدان صدر نشینیان و مدعیان ... دورغین این سرزمین، لحظه ی، حتی، لحظه ی سر از بستر "زوال انسانیت" بر نمی دارد تا مبادا ضمیرشان شرمنده شود!

خدا (روف) نیز با تمام قدرت که دارد، تنها نظاره گرتوانایست که یارای زدودن اشک از گونه ی "عبد"هایش (عبدالروف ) را دارد، گویا ! او (خدا) نیز غروش در این سرزمین فروریخته است! و شده اشک، تا در گلوی عبدالروف ها هق هق شود! و در چشمانشان جاری!